تبليغاتX
جاده های روشن
سلام

نگین چه آدم بیکاری هستا. اومدم هم عکس هارو بریزم هم ....

واسه جشن قبلی که قرار بود برگزار بشه، مجتبی که زنگ زد با کمال میل قبول کردم ولی بنا به دلایلی برگزار نشد. واسه این جشن هم مثل قبل با آغوش باز پذیرفتم  راستش یه جورایی زمین گیر خانه وبلاگ نویسان شدم (اروا کمم) ولی حرف های بعضی دوستان رو نباید فراموش کنم. خلاصه دیروز با مجتبی کلی رفتیم تر و تمیز کردیم و از این حرفا. امروز هم بابا گفته بود بیا جشنواره که تو وزارت فرهنگ ارشاد برگزار میشه خدمت کن. بازم با آغوش باز ... ظهر هم نیم ساعت بیشتر خونه نبودم تا رسیدم اومدم سمت مرکز که اگه کاری بود بتونم کمک کنم. موبایل هم در راه خانه وبلاگ نویسان عمرشو داد به شما.

فعلا اینو داشته باشین تا بعد

اگه دنبال بقیه عکسا میگردین، برین پست های بعدی رو بخونین

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 23:33 |
سلام

اصل مطلب

آدم به چیشاش هم نمیتونه اعتماد کنه. بازم دست دوستان گل درد کنه که ما رو مورد لطف و مهربونیای  خود قرار دادند.

طرح حمایت از خانه وبلاگ نویسان بوشهر

موفق باشیم

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 12:26 |

سلام

یه جورایی ازش خوشم میاد. ولی نه به اندازه دادشم که ۱ ساعت میشنه فقط دنبال عکسش

هیچی هم از سیاست نمی دونم . ولی تو وبلاگ سجاد که میرم خیلی تعجب می کنم و هیچی هم نمی فهمم . بنده خدا در جهان سیاست گم شده.

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 9:24 |
سلام

فکر کنم یه هفته ای تابستون داشتم. ولی بازم به تابستون های دوران بچگی نمیرسید. زمانی که امین شافعی دانشگاه قبول شد، ترم تابستون هم گرفت و ما هم دلمون خوش که تو خونه میمونیم و درس و مدرسه تعطیله. حالا یکی باید به ما بخنده. تازه اینجا بوشهر هست.

هنوز نمره های بعضی درسارو نزدن ولی اونایی هم که زدن باورم نمیشه که نمره خودم باشه یا خیلی خیلی بالاست یا خیلی پایین هست. امروز با یکی از بچه ها رفتم دانشگاه دنبال کار های ترم تابستون. تو راه یکی از استاد ها رو دیدم. دوستم رفت که بابت نمره تشکر کنه، رفت جلو با استاد سلام کرد استاد جواب سلام که به زور داد هیچ گفت اگه نمره میخواین باید برین اونجا. خوب شد ما سلام نکردیم. واقعا آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره ...

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 23:29 |
سلام

تو ابهام بدی قرار گرفتم. هیچی نمی دونم. فقط اینو میدونم که شاید ۲۵ تیر ماه یه اتفاق هایی بیوفته. البته جدای از مساله اصلی خودم.

نمره ها هم که ماشالا اعلام نمی کنن. این صفحه کارنامه ترمی بالا که میاد قلب منم باهاش میاد بالا و میره پایین. احتمالا تو این گیری ویری اجرای عملیات عمرانی که تو حیاط خونه داره اجرا میشه، بخوام ترم تابستون هم بگیرم. آخه نا سلامتی مهندس ناظر خودمم  واخ واخ لازم نیست شما چیزی بگین خودم می دونم.

امروز چند بار رفتم دانشگاه خلیج. میخواستم یه دوری تو محوطه بزنم که یادی از گذشته کرده باشم ولی هم عجله داشتم و هم یه جوری بود. اصلا به خاطر کار خودم، پایه نبودم. ولی فضای جالبی شده بود از وقتی که بعضیا از اون جا رفته بودن . البته به جز نفر دومشون. این جور که بوش میاد نفر سومشون هم میخواد وارد بشه که فکر کنم وضع از اینی که هست بهتر بشه.

از وقتی مورد آموزش های برادر محترم قرار گرفتم پیشرفت، خودم رو تو عکاسی قابل ملاحضه می بینم.

تاریکی روشن   بحران هویت یه گل در رنگ    سوله ورزشی دانشگاه

این عکسه هم دیدنش به افراد میانسال و ترسو پیشنهاد نمیشه نگی نگفتی  مارمول

این مارمول رو وقتی زیر پارکینگ وایساده بودم متوجه شدم که یه چیزی بغل پام افتاد و صدای درد ناکی داد. وقتی پایینو نگاه کردم دیدم بنده خدا داره با سعی فراوان فرار می کنه که اینقده سرعتش زیاد بود رو موزاییک فرش حیاط میسرید. به زور گرفتمش و ....

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 21:17 |
سلام

بعضی چیز های عجیب واقعا چقدر آدم رو خوشحال می کنه. چیزی که اصلا انتظار نداری اتفاق بیوفته

امتحانا امروز ساعت ۵ تموم میشه. احتمال افتادن چند تا از درسا خیلی زیاده. فقط دعا می کنم که نمره هام دو رقمی بشه. شما هم اگه ممکنه دعا کنید

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 11:14 |
سلام

چقدر حالمون گرفته شد.... همش به این فکر می کنم که چقدر میتونیم بد شانس باشیم. بازم دم مجتبی و پویا گرم که منو تو جمع خودشون راه دادن.

فقط یه نفر راضی نبود که این جشن امروز باشه. می بینی مردم چه ..... ؟

بیخیال همه اینا .پویا خبر های خوشحال کننده ای داد که بماند.

شنیدم حسین زیارتی میخواد یه کارایی کنه.

جدای از همه این جور مسائل، خونه عمومینا داشتم فیزیک کار می کردم با پسر عموم. البته اون با من کار می کرد. یه کمی که تو بحرش رفتم فهمیدم که با این که درس کثیفی هست، ولی درس شیرینی هم میتونه باشه. نمیخوام تعریف کنم ولی پسر عموم مخش تو این چیزا خوب کار میکنه. تازه چند تا اشکال هم تو حل کردن مسئله های استاد گرفت.

لازم به ذکر هست که تو کامنت های پست قبلی ریرا دوست آجی نجمه هیچ فکری رو حرفی که زده نکرده و ....... آخه آدم حاضر میشه بیاد تو جنگ بر علیه کشورش به خاطر وجود بعضی آدم ها که انگشت شمار هستن، هموطن خودش رو بکشه و خیلی مسائل دیگه ؟

خیلی حرف داشتم که تو این پست نمیشه زد. ایشالا پست های بعدی

روش جدید بنزین تو باک

موفق باشیم

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 22:44 |
سلام

یادش بخیر دوران هنرستان وقتی تو کشور های بغلی که جنگ شد، بچه ها از هم دیگه می پرسدین که اگه جنگ شد میری یا نه ؟ تو جمع دوستانه ۷ نفری ما هم فقط یه نفر می گفت نمی رم که انقدر کتک میخورد تا بگه آره منم میرم. اون یه نفر من نبودما.

فکر کنم تو یه چند ماه اخیر بیشتر از ۱۰ بار خواب جنگ رو دیدم. تو بیشتر خواب هایی هم که دیدم  متجاوزین از سمت دریا اومده بودن. چند تا نکته جالب تو خواب هایی که می بینم این هست که تا حالا نشده یکی از خودی ها کشته بشه یا اصلا تیر بخوره. با این که خیلی وقت بازی های جنگی کامپیوتری رو گذاشتم کنار، ولی بعضی وقتا رو سر دشمن مقدار جونی که تو بدنش هست یا کنار تصویر نوع تفگ و مقدار مهمات رو نمایش میده. خلاصه این که نکات جالب تو خواب های من زیاده ولی شنیدم که اگه آدم یه خواب رو چند بار پشت سر هم ببینه واسش اتفاق میوفته.

اگه جنگ شد من که میریم. شما چی ؟ 

عنوان مشکل داشت واخ واخ

موفق باشید

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 10:5 |
سلام

دیروز بعد عمری رفتم دریا، البته واسه واسه شنا نرفته بودم. با پسر عمه ام رفتیم یه گرگور از تو آب بیرون بیاریم. دریا تو حالت مد کامل بود. یه فاصله ۱۰۰ متری رو میشد پیاده بری. پسر عمه ام به زور خودشو انداخت تو آب مشغول گشتن دنبال گرگور شد. حالا تو همین موقع منم داشتم سعی می کردم که خودمو از تو خشکی که اصطلاحا به اون گاف میگن به دریا برسونم. ماشالا خیلی موج های قویی میزد. جریان اون کرمه شده بود که صبح ۱۲ متر میره بالا ولی وقتی شب میخوابه ۱۰ متر سر میخوره میاد پایین. با هر موجی که میزد دوباره منو برمی گردوند سر جای اولم. بعضی وقتا بیشتر که میبرد هیچ، رو اون سنگولاخ ها هم که میکشیدمون هیچ، یه جایی هم مینداخت که خیلی بد تر از جای قبلی بود. خلاصه به دو دلیل به هر زور زحمتی که میشد خودمو انداختم تو آب. یکی این که نمیخواستم بیشتر از این جلو پسر عمه ام کم بیارم. یکی اینکه خیلی وقت بود شنا نکرده بودم. ولی موج های بلندی داشت که بازم جلو منو نتونست بگیره. تو راه برگشت هم ۱۷ جای بدنم زخم شد  البته سطحی ولی سوزناک.

بعضی آدما با حرفاشون میتونن علاقه ی یه فرد رو نسبت به هر کاری کور کنن. یکی از فامیلا تا دوربین دست من می بینه میگه: محمود هم از هر چی میبینه عکس میگیره. اولا که هر چیزی نیست. دوما این آدم تو کل زندگی .... سالش (جای خالی عدد بود) فکر نکنم بیشتر از تعداد انگشت های دستش حالا از هر چیزی عکس گرفته باشه. سوما من به عکاسی علاقه دارم و حس میکنم هر چی بیشتر عکس بگیرم عکاسی خودم بهتر میشه. و خیلی چیز های دیگه ... پس به حرف این آدما که جای خودشون عزیز هستن گوش نمیدیم و راه خودمون رو میریم.

دیروز امتحان زبان یه جوری بود. حس میکنم خیلی مبهم بود واسم. اصلا هیچ چراغ روشنی تو جادش پیدا نبود ولی یه چراغ امید آلودی اون ته ته پیدا بود. فردا هم امتحان ریاضی خدا بهمون رحم کنه. من فقط دستم به اینا که مشتق و انتگرال رو ساختن برسه خودم می دونم چی کار کنم.

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 17:48 |
سلام
این شعر پیشم خیلی قشنگ اومد گفتم شما هم فیض ببرین
شعر رو از تو وبلاگ دایی جون دات کام برداشتم
 
به دروازه عجب شیر رسیدم                  صدای طبل و شیپور را شنیدم
صدای طبل وشیپور نظام است              دگر شخصی گری بر من حرام است
به خط کردن تراشیدن سرم را                لباس آشخوری کردن تنم را
لباس آشخوری رنگ زمین است             برادر غم مخور دنیا همین است
بیا بلبل عجب شیر هم سفر کن             بزن ربط رفیقان را خبر کن
رفیقان گر بپرسند حال ما را                   بگو اینجا گرفتند حال ما را
عجب شیر نگو بگو دریایی از غم             نه پیغمبر سفر کرده نه آدم
درختان عجب شیر دانه کرده                  غم مادر مرا دیوانه کرده
 به صحرا می روم دستم تفنگه              علاوه بر تفنگ بیل و کلنگه
الهی مادری بچه نزاید                           اگر زاید به عجب شیر نیاید
به صحرا می روم با کوله پشتی              غذای ما شده یک نان خشکی
مسلسل گیر نکن من کار دارم                جوانم آرزو بسیار دارم
منم سرباز نیروی وظیفه                        جناب سروان نزن قلبم ضعیفه
منم سرباز بدبخت زمانم                       شب عید است و من در پادگانم
فلک دیدی چکارم کردی آخر                   به رخت شویی دچارم کردی آخر
نوشتم نامه ای با تیغ شمشیر               قدم رو می روم من در عجب شیر
نگو خدمت بگو سرچشمه غم                نگهبانی زیاد و مرخصی کم 
چرا مادر مرا بیست ساله کردی؟       میان کوه و دشت آواره کردی
خیال کردم که سربازی دو سال است       نفهمیدم که عمر یک جوان است
 
موفق باشین
+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 23:56 |

سلام

من بی گناه بودم. مردم منو اخفال کردن. من از اول قصد چنین کاری رو نداشتم. من از خودم دفاعی ندارم. من خودم همه رو بلد بودم.

از بس این علو رو دست ما نگاه کرد، یارو به من گفت برو اونجا بشین. حالا من بنده خدا رو تک تنها اون وسط سالن نشوندی که چی بشه؟ ردیف بغل خالی. اون یکی ردیف بغل خالی. جلو خالی. عقب خالی. نمیگی یه وقت جاسبی میاد منو تنها میبینه ؟ بعد اگه بهتون گفت چرا محمود انصاری جدای از بقیه نشسته چی میخواین بهش بگین ؟

ولی جدی امتحان خوبی بود. من عماد محمد امین نوید همه راضی بودیم. به قول عماد احتمالا سوالا نکته دار بوده که ما نفهمیدیم و فکر کردیم امتحان آسون بوده

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 13:54 |
سلام

کی حال داره دوباره تا ۱۷ تیر درس بخونه؟ فکرشو که می کنم یه جوری میشم. دیروز با هادی داشتم صحبت می کردم. کاشکی ۱ در صد هم مثل هادی بودم این همه فکر خودمو مشغول امتحانا نمی کردم.

استاتیک رو باز می کنم میبینم خیلی نکته داره خیلی عدد ها هم نمی دونم از کجا اومده بیخیالش میشم میبندمش. زبان رو باز می کنم میبینم همش معنی هست که ما بلد نیستیم اونم .... فکر فیزیک مکانیک هم که اصلا نمی کنم گذاشتمش واسه شهریور  ریاضی هم که معلوم نیست چی میشه.

و دیگر هیچ...

یادش بخیر. اون سال انزلی بودیم. استادمون شیرخانی بود. روز امتحان بهم گفت این حرکت رو رو این پسره اجرا کن منم دستشو گرفتم چنان زدمش زمین که اشک پسره در اومد. با این که کوچیک بود ولی خیلی تیز بودم. آقای شیرخانی اول گفت گفتم به صورت نمایشی اجرا کن نه اینجوری که. پسره هم اگه جلو بچه ها نبود چنان میزد زیر گوشم که .... تازه پسره دو سالی بزرگ تر از خودم بود. خلاصه دوران خوبی بود.

اون عکسه هم شهید مقصودی ازم گرفت. عکاس نیرو دریایی بود که تو سانحه هواپیمای سی ۱۳۰ شهید شد. موقعی که میخواستیم بریم عکس بگیریم از در خونه تا بغل عکاسی رو گردن بابام نشسته بودم. موقع برگشت که خیلی بهم حال داده بود گفتم بابا منو ببر رو گردنت. بابا هم گفت یه کم پیاده بیا ورزش کن. اون لباس هم که تنمه جریان داره که بماند ... 

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 11:11 |