تبليغاتX
جاده های روشن
سلام

فکر کنم یه ماه پیش بود که کیلو متر ماشین به ۲۲۲۲۲۲ کیلو متر رسید. ولی بحث های دیگه پیش اومد که نشد در مورد ماشین بنویسی. از این خوشحال بودم که خودم پشت فرمون نشسته بودم. وقتی زدم کنار بابا گفت چی شد؟ منم گفتم تبریک میگم ماشین کیلو مترش به این رسید. خلاصه تا ترمز کردم و عکس گرفتم، چند متری رد شدیم که تازه عکسی هم که گرفته بودم با بقیه عکسا به رحمت ایزدی پیوست.

اصل مطلب ( خواستین با ریتم بخونید )

ماشین خوب و قشنگی داریم. زیر پارکینگ خونه، نگهش می داریم. او ما را عاشق خود کرده است. صندلی هاش ما رو دیوانه خود کرده است. چند سالی بود قصد فروشش را داشتیم. نزدیک بود اشتباه بزرگی کنیم و از این حرفا

بعدش اینکه اتل متل یه ماشین. یه ماشین بزرگی قصد شومی در سر داشت. چراغ هاتو نگه داشت. رانندتم صفا داد. پول خوبی حدر داد. ماشین جونم تو ماهی. عیب نداره ساده ای. رینگ و لاستیک نداری. سیستم توپ نداری. مثل بز بنزین میسوزونی. به جاش تو ۴ * ۴ میشی. خودم رانندت میشم. عصای دستت میشم. ۶ تا سیلندر تو داری. ابوهتی تو داری. کولر عزیزی داری. فدات بشم الهی

اگه تو هم تو هم بود خودت درستش کن.

فکر کنم بزرگترین تصادفی که باهاش کردیم، دادشم با یه اتوبوس کرد که از گلگیر جلو تا گلگیر عقب مورد اصابت اتوبوس قرار گرفت. از راهنما گرفته تا آینه و دستگیره همه چی با اتوبوس رفته بود. فقط همون چراغ های جلوش سالم مونده بود با راننده  خرج سنگینی هم از جیب داداشم رفت.

خیلی خاطره ها بابام تعریف میکنه که اصلا باورم نمیشه. یه بار موقع اومد به بوشهر تو جاد نمیدونم کجا برف سنگین اومده بوده همه ماشینا هم زنده بودن کنار و فقط ماشین ما داشته مثل یه مرد میرفته که جمعیت سوخته بودن. یه بار هم بابا تعریف می کنه تو راه همین بوشهر دوباره فکر کنم، یه جا سیل میاد و بابام میندازه پشت یه کامیون و میگه پشت همین میریم. جاده هم بند اومده بوده کسی نمی رفته. بعد بابا تعریف میکنه میگه کامیون جلویی یه بالا پایین روفت ما هم که پشت سرش بودیم افتادیم تو همون چاله بزرگ که کامیون ردش کرده بوده و بعدش تا رو کاپوت ماشین آب رد میشده ولی بازم ماشین خاموش نشده و از مسیر خارج نشده بوده و بازم مثل یه مرد.... .یه بار دیگه هم تو راه شمال بود که یه تصادف بزرگ شده بود که کلی ماشین پشت سر هم وایساده بودن. فکر کنم ۷ کیلو متری میشده که ماشینا پشت هم وایساده بودن. جاده باریک بوده تصادفه هم بزرگ بوده که خیلی طول میکشه که جمعشون کنن. خلاصه رسیدیم به یه پل که اون طرف جاده در دست احداث بود و یه راننده تاکسی گفت از اینجا به تهران راه داره. خلاصه ما هم از همون جا مثل یه شیر رفتیم و بقیه ماجرا. خیلی خاطره ها خودم باهاش دارم که پیش خودم باشه

دیگه بنده خدا عمرشو کرده. ولی بازم پاترولی خودشو حفظ کرده. دوسش دارم.

موفق باشین

 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:49 |
سلام

خوشم میاد همه وبلاگ نویسا به هم هستن.

سر جلسه میان ترم استاتیک اول نوید بلند شد بعد خودم بعد محمد.

بیرون سالن:

من: محمد خوشم میاد همه وبلاگ نویسا با هم هستن

محمد: آخه وبلاگ نویسا ....... هستن  

موفق باشیم

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:55 |

سلام

منظورم دلم بود. نمی دونم چرا بعضی وقتا با همه خوشحالی هایی که واسه آدم پیش میاد، دل آدم می گیره.

بعضی از دوستام زد حال عجیبی میزنن. وقتی با روی باز و مهربونانه ازشون استقبال می کنی میزنن تو ذوق آدم و بهت میگن چرا همیشه می خندی؟ زیاد توجه نمی کنم ولی بازم ناراحت کننده هست.

تا حالا چند بار ازم پرسیدن ( تو راه دانشگاه وقتی کنار پنجره میشینی) به چی نگاه میکنی. اولا که به خود شیشه اتوبوس هم نگاه کنم بهتر از این هست که فقط پس کله نفر رو به روی رو نگاه کنم. دوما اینکه تو این چند سال اخیر که اومدم بوشهر یه زیبایی هارو دیدم که تا حالا هیچ وقت ندیده بودم. یکیش جاده برج هست که آب دریا میاد تا بغل جاده. دومیش هم سطح بسیار صاف همون منطقه  یه بار تا نزدیکای دریا تو همون منطقه رفتیم. یه راهی کنار پلیس راه کشیدن تا همون نزدیکا میره. تازه یا بار هم از طرف تنگک که یه جاده دارن می سازن به سمت عالیشهر البته هنوز کامل نشده، رفتیم همون عالیشهر اون طرفا. یادم نیست پارسال بود واسه کمباین رفته بودیم. خلاصه اینکه قشنگیهای بوشهر خیلی زیادن. تا حالا چند بار تو جاده برج بهمنی هواپیما در حال فرود اومدن از بالا سرم رد شده که کلی کیف کردم. حالا نخوایم از مساله دور بشیم، هیچ وقت نخواستم ناراحتیم رو به کسی منتقل کنم. بگذریم.

خیلی مطلب تو این مدت واسه نوشتن داشتم که کامپیوتر مبارک خراب بود و همه رو از ذهن مبارک پاک کرد.

یه اتفاق مهم واسه ماشین افتاده که البته تو پست بعدی خواهم گفت.

به امید روزی که خانه وبلاگ نویسان دوباره شکل تازه ای بگیره.

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:31 |
سلام

چقدر آدم خوشحال میشه وقتی بعد از یه مدت دوستان وبلاگ نویس خودشو می بینه.

چقدر آدم خوشحال میشه وقتی با چند نفر دیگه تو همون جمع آشنا میشه.

چقدر آدم خوشحال میشه وقتی اینو موقع ورود به بلوک می بینه.

چقدر آدم خوشحال میشه وقتی برادر زاده اش تو دست اون آروم می گیره.

چقدر آدم خوشحال میشه وقتی خوشحالی دوستاشو می بینه.

و چقدر آدم خوشحال میشه بعد از کلی مدت یه سری تنها میره کنار دریا.

ولی آدم اصلا تاراحت نمی شه وقتی می بینه خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر از هم پاشیده شده

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:33 |

سلام

اول از همه بگم که نگین چه آدم بی کاری هست هنوز برنامه تموم نشده اومده آپ کرده.

بعدشم این که نمی دونم چرا حسین از خطر شیطون پیاده نمیشه. این همه آدم دارن بهش میگن حسین جان این خری که داری میدوشیش، نر هست ولی مگه گوش میده. بنده خدا تو هر جلسه کلی باید جواب پس بده. کاری که تفصیر اون نبوده.

بعضیا عجب شیرینی اوردن. تازه بگم که اون آخر که از همون شیرینیا اضاف اومد قرار شد که واسه من باشه به مناسبت عمو شدنم. بعضیا هم که فقط به فکر شکمشونن آهااا اینجا باید بگم که اون ساندیسی که خوردی از طرف خانه وبلاگ نویسان بود نه ببخشید از طرف من بود. بعضیا هم که تا برنامه شام و شیرینی میشه یه آپ کوچولو می کنن و میگن ما هم هستیم. بعضیا هم که مجتبی باشن فقط یه سلام کوچولو وقت دارن با بنده کنن. بعضیا که ماشالا عجب انرژی دارن. بعضیای دیگه هم که دلپری داشتن. آها بعضیا چقدر تیکه می پرونن. بعضیا که ماشلا تو این دوران تحصیلی، اصلا خاطره ندارن. و خلاصه بعضیا که فعالیت نمی کنن هیچ حرفی هم نمی زننو خیلی بعضیا ها و چیز های دیگه.

قرار شد کل اعضا ۵شنبه بریم خونه شنگول اینا برنامه داریم

از سر محاسبات اشتباه ۴۰ دقیقه زود رسیدم که به انجام کار های فرهنگی پرداختم.

دریا  سعید  اینجا 

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:41 |
سلام

شانس نداریم که. وقتی عمو میشیم به امید این که می خوایم عکساشو بریزیم تو کامپیوتر، میایم می شینیم پشت خراب شده می بینیم یه ویروس نامرد ......... اومده تنها فایل محمود انصاری رو پاک کرده و رفته. ها خلاصه الان نه میشه باهاش به اینترنت وصل شد نه مبشه بقیه ماجرا.

الانم خونه داداشمینا اومدم (چقدر لوس)


علیرضای عمو

الانم داشت گریه میکرد

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:13 |
سلام

چند شب پیش تولد خوب بود. ولی همه چی آخرش با ناراحتی تموم شد که بماند.

امروز بابا خبر شیرین عمو شدنم رو داد. خیلی خوشحالم ولی تو قیافم اصلا معلوم نیست

خودم ۱۴ اردیبهشت برادر زادم ۱۵ اردیبهشت . کلا از بهار خوشم میاد ولی از اردیبهشت بیشتر.

همین جا از دو نفر که بماند معذرت خواهی می کنم

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:57 |
سلام

البته از چند جهت که بماند

ولی یکیش در مورد ماشین مبارک هست و چند تا چیز دیگه ...

 

خیابون رو به رویی پارک شغاب. و دیگر هیچ

موفق باشین

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:33 |
سلام

دیشب کلی در مورد اعتصاب دیروز نوشتم ولی وقتی زدم ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ خودم رفتم دلی از غذا در بیارم که با اون صحنه دلخراش مواجه شدم  نوشته بود نام کاربری و ....

روز اعتصاب حسین فرشته نجات من شد. جا داشت ازش تشکر می کردم.

هادی امشب حال داد اومد خونمون.

اعتصاب از رو پل  عکس دومی هم پاک شد. هر کی خواست بگه .....

امشب خیلی خوش گذشت. آشنا شدن دوباره با بعضی از دوستان و همچنین آقای شعرانی خیلی چسبید.

هی میخواستم شیرینی ها رو از نوید کم گت بگیرم که نشد.

فکر نمی کردم شنگول این یکیشون باشه

خودمونیما خوب شد این شعر و که هیچکی نتونست بخونه اوردم.

۱- از اتوبوس های دانشگاه تعریف کردیم، این جوری شد.

۲- از تاکسی زردا تعریف کردیم، عمرا دیگه تو بهمنی پیداشون نشد.

۳- از درس نقشه برداری تعریف کردیم، از هفته پیش تا الان گرفتارشم احتمالا فردا تموم میشه.

۴- مواضب باشین از شما تعریف نکنم.

این لوحی بود که بابا نوشته بود ( درست نشد پاکش کردم ) شما معلم بشین به بابام میگم یکی واستون بفرسته

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:21 |

سلام

از دو طرف مورد تهدید قرار گرفتم. اولی که بماند دومی هم دستشون به ما نمی رسه

بعدشم اینکه حالا که اعضای خانه این قدر فعال هستن که دور هم جمع میشن و نقشه میکشن که سر کی چه بلایی بیارن، کاشکی یه کم هم به فکر خود خانه بودن که از تو این سر در گمی در بیاد. یه جلسه پرسش پاسخ قبل عید گذاشتن که اونم جز ناراحتی واسه چند نفر و خوشحالی واسه چند نفر دیگه چیزی نداشت. اگه واقعا اعضای خانه بخوان خیلی راحت میشه وضع رو از این که هست بهتر کرد. تازشم پدر مهربان هم اعلام آمادگی برای سفارش پیش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر و بقیه کرد ولی خودمون باید بخوایم. ایشالا درست میشه.

حسین زیارتی مثل اینکه تصادف کرده ولی حالش دیروز که دیدمش خوب بود. میخوام بگم که اگه ماشین حاج آقا رو زدی داغون کردی صاف کاری نقاشی آشنا سراغ دارم و اگه هم کسی کنارت نشسته بود که احتمالا مجروح شده بیارش همین بیمارستان تامین اجتماعی کنار خونه ما. و احیانا اگه هم نمی تونه از کمر خم بشه بگو با ماشین میام دنبالش صندلی عقب رو می خوابونیم راحت اون عقب میاریمش بیمارستان

هوا به قول بوشهریا که خودم هم جزئشونم، خیلی چپل شده اون روز که از خونه رفتم بیرون بوی گردو خاک رو به شخصه با مماخم حس کردم. بهدشم اون روز هم که تو حیاط دانشگاه داشتیم نقشه برداری میکردیم خودم احساس کردم خیلی چول شدم.

دیروز نقشه برداری داشتیم. بعد که یه کمی فکر کردم به این پی بردم که عجب درس شیرینی هست. خیلی سیستم هایی داره که اگه دانشجو یاد بگیره در آینده نه چندان رود به دردش میخوره.

اتوبوس های جدید دانشگاهمونو دیدین ؟ دل اونا که یه اتوبوس زرد دارن با یه مینی بوس که رانندش فامیلمون میشه و احیانا اسم دانشگاهشون هم خلیج فارس هست بسوزه

اتوبوسان  (دید از بالا)    اتوبوس (دید از بغل)   مینی بوس  سیل عظیم دانشجو واسه تنوع

تو دوران هنرستان با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم که اگه کاره ای تو مملکت نشدیم بریم از اینا بخیرم و مشغول بشیم

دیدین مامانا به بچه هاشون میگن گل پیازی؟ شما دوست دارین از اینا باشین؟

اینا هم ببنین

گاو داری بهمنی آباد  بچه ها سر کلاس کارگاه برق

از چند نفر تو کلاس تعمیر و نگهداری خیلی بدم اومد. بعد از یه هفته که قرار شد گروه بندی کنیم اومدن زدن زیرش و گفتن ما با چند نفر دیگه هستیم. البته من که ناراحت نشدم چون همین گروه دو نفرمون میدونم خیلی بهتر از بقیه پروژمونو تحویل میدیم. انگاری که از شرکت سیتروئن بگن شما بیا یه ماشین ببر واسه خودت یارو بگه الان دارم میرم بستنی بخرم.

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:6 |