تبليغاتX
جاده های روشن

سلام

دیروز تو دانشگاه پیش امین و حسین و هادی بودم. هفته ای یه بار هم که شده آدم باید با بچه های کارشناسی بگرده که تو روحیش تاثیر بزاره که اگه احیانا خواست ادامه بده انگیزه داشته باشه. ولی تو کلاس هاینا که رفتم هر چی سعی کردم که بفهمم رو تخته چی نوشه، نتونستم. بگذریم. خلاصه قرار شد شب بریم کنسرت و برنامه های خاص خودمون. و ناگفته نمونه که فکر نمیکردم حسین برخلاف ضاهرش این همه آدم ......... باشه . از پشت دیوار تشخیص میده کی داره میاد و چی دستشه....

خلاصه شب وقتی رفتم مجتمع با استقبال گرم عماد مواجه شدم که فکر میکردم بر خلاف این باشه

پیش پویا و بقیه دوستان وبلاگ نویس نشستیم و عجب کنسرت قشنگی بود. واقعا دست عماد درد نکنه به خودم میگفتم کاشکی کنسرت جلال هم میرفتم. آخر شب هم رفتیم به دعوت هادی جان بابا رستوران. نا سلامتی تولدش بود. البته امین و سعید و حسین و افشین و یکی دیگه از دوستان هم اومده بودن که شام نصیبشون نشد. آها حامد محمودی هم بود. نمیدونم چرا این بشر وقتی اوضاع شام و شیرینی میشه پیداش میشه. تا ثانیه آخر سر میز نشسته بود و آخر سر ظرف ..... با خودش اورد بیرون. خلاصه شب به یاد موندنیی بود.

امروز سوار یه تاکسی شدم، موقع سوار شدن به راننده ی احمق سلام و خسته نباشید گفتم اون آدم بی عقل کم خرد هم در جواب گفت آقا کرایه شما ۲۰۰ تومان میشه. مساله کثیف شدن خون من یا ۲۰۰ تومان پول کرایه ی تاکسی نیست. این هست که سطح فرهنگ اون راننده اینقدر پایین هست و مرام و معرفت حالیش نمیشه به جای اینکه بگه قابل نداره یا اصلا حرف این چیزارو نزنه و یا لااقل جواب سلام آدم رو بده، مساله پول رو میکشه وسط. تش بگیری خودت با ماشینت با کرایت (البته کرایه بعد از اینکه من بهت دادم. خوب نیست تو جیب خودم آتیش بگیره) تهران فقط کافی بود با راننده سلام کنی اونم تا آخر مسیر باهات حرف میزد و کلی داستان تعریف میکرد.

دیشب خیلی کادوی تولد جالبی به هادی دادن. نشد عکس بگیری وگرنه نشونتون میدادم. بعضیا عجب سلیقه ای دارن.

هادی روز تولدش    سعید قبل رفتن

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 21:36 |

سلام

روز هامون با همه خوبی ها و بدی هاش که نداره، داره میگذره. ولی این مدت یه جورایی داره خوش میگذره. دیدن دوستان و آشناها بیرون خونه خیلی آدم رو شاد میکنه مخصوصا وقتی غیره منتظره باشه.

دیشب یکی از پر کارترین روز های عمرم بود. خستگی رو واقعا جلو چشم دیدم. یه بتن ریزی کوچیک بود ولی از آرماتور بندی تا بتن ریزی تا جایی که تونستم کمک کردم. ولی لذت بخش بود. من همیشه از کار های عمرانی خوشم میومده البته از وقتی رفتم هنرستان رشته ساختمان. تازه اونم جریان داشت که نقشه کشی جا نداشت و مسئول ثبت نام تا دید جا نداره از شخص شخیص هم که سوال نکرد و گفت نقشه کشی جا نداره ساختمان. و پرونده مبارک هم به مراحلی بعدی ..... . جریان داره این هنرستان رفتن ما از دوران کودکی تا دانشگاه.

خلاصه نخوایم از اصل مطلب دور بشیم این هست که تو این کارا که همه با هم آشنا هستن و واسه خودشون مهندس یا به عبارتی حاجی مکه ندیده هستن، خیلی نظرات و پیشنهادات و کار خرابی ها صورت میگیره که آدم نباید زیاد به حرف این و اون گوش کنه و کاری که خودش میدونه درست هست انجام بده.

مثل جریان وبلاگ نوشتن ما میشه که خیلیا میان یه چیزی میگن و انتظار دارن که آدم گوش کنه و نمیکنیم من خیلی چیزارو از مریم خانوم و خانوم غضنفری و هادی بقیه دوستان یاد گرفتم و حالا اگه این قراره وبلاگ من باشه خوب باید توش غلط املایی و رعایت نکردن نکات نگارشی و مطلب هایی که از ذهن نداشته خودم خارج میشه داشته باشه ولی اگه اومدم و حرف دیگران رو گوش کردم و مطلب رو حذف کردم و غیره اون وقت دیگه وبلاگ من نیست و ادامه داستان.

تو کلاس ماشین آلات ساختمانی و راهسازی با محمد تو یه سکشن با هم افتادیم و فقط کافی هست استاد محترم دست از پا خطا کنه و مورد استقبال گرم و صمیمانه محمد قرار بگیره.

یه خط قرمزی از وسط راهروی دانشگاه تا طبقه بالا کشین که جریانشو نمیدونم تازه از یکی از داشنجویان محترم و عزیز کارشناسی هم پرسیدم که نمیدونست

راستی تولد های مبارک. آقایون برای پذیرایی برن خونه حسین اینا و خانوما هم واسه شام برن خونه این سه تا اینای نا

دلم یه تویتا میخواد، هر چی باشه مهم نیست فقط تویتا باشه.

اوه اوه داشت یادم میرفت. امروز پرسپولیس ۴ تا از استقلال اهواز خورد. تازه شانس اوردن که استقلال اهواز بود اگه تهران بود چی میشد. مشد ۸ تا لپ تاپش هم زدن شکوندن. قابل توجه عماد و یاسر( برادر محترم) ولی یادتون نره من فوتبالی نیستم.

بفرما بستنی.

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 23:8 |

۱۶ بدر تو حیاط خونه خودمون خیلی چسبید

16 بدر

رفتن نشد مردی، عشق است که برگردی

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 20:34 |
سلام

با همه خوبی ها و خوشی هاش تموم شد. از فردا مثل یک مرد باید بریم دانشگاه. خودمونیما دلم واسه داشنگاه تنگ شده بود. واسه خل بازیاش. واسه خنده هاش. واسه ولگردیاشو خیلی چیزا دیگه ولی زدحالش اینجاست که کلی سوال دادن که باید دوشنبه ببری سر جلسه سوال ها هم واسه اون ................. (محمد بیا کمک) همون اسوار ....... هست. ما که حل مسائلشو گرفتیم ولی بازم از رو اون هیچی نمی فهمیم. بازم خوب شد فردا علی دوست دخترشو میبینه. نمی دونین کلاس استاد رفیعی چه حالی میده. تازه گفتن اتوبوسا کولر دار میشه.

۱۳ بدر امسال هم با فامیلا بودم. خیلی خشک تر از سال قبل بود. بلاخره آدما بزرگ میشن و تحویل گرفتنشون سخت تر میشه. صبحش ساعت ۹ از خواب بیدار میشی و میبینی حسین یه زنگ بهت زده و دیده خوابی خوشحال قطع کرده بعد که بهش زنگ میزنی میگه ۱۰ بار بهت زنگ زدیم و گوشی رو بر نداشتی. بهش میگم خوب کار مهمی داشتی زنگ میزدی خونه. ولی وقتی دیدن که اگه به خونه زنگ میزد و من رو تو جمع خودشون راه میدادن، جز ضرر چیزی نبود، میگه نه دیگه وقتی ما با تو کار داریم و از این حرفا. خلاصه پسر عموت زنگ میزنه میگه خودت بیا. ما هم وقتی میبینیم خبری از بیرون رفتن تو خونه نیست با کله میریم بیرون. ماشلا روز ۱۳ بدر هم که ماشین گیر نمیاد. به زور یه ماشین تا برج رسوند و از اونجا فرشته نجات دایی جان عزیز رسوندمون هلیله. اونجا هم حالا بیا یه موتور پیدا کن که برسونتت به مقر.

یه کم چرخیدیم و رفتیم کنار دریا تو راه برگشت یه شیشه ی مبارک پای عزیز رو لمس کرد و ... حالا بیا تو اون موقعیت دنبال دستمال کاغذی بگرد. خدا رو شکر خودم چسب زخم داشتم ولی مگه بند میومد.

هلیله هر سال داره شلوغ تر میشه ولی باز خیلیا میرن بندرگاه. نمیدونم کدوم آدم .... تو رادیو اعلام کرده بود که بندرگاه قدمت ۴۰۰ ساله داره. آخه ......

بعضی موقع ها گوش کردن به رادیو جدای از مسائل سیاسی بهتر از تلویزیون هست.

با وجود اینکه بنزین سهمیه بندی شده ولی امسال رکورد مسافرت های نوروزی شکسته شده بود و اینکه تصادفات هم کمتر شده بود. تصادفات هم به خاطر نقش موثر پلیس تو جاده ها هست که کمتر شده بود. اگه اون دو تا تصادف بزرگ اتوبوس ها هم رخ نمیداد خیلی کمتر از اینا میشد. که یه اتوبوس رفته بود ته دره یکی دیگه هم با تانکر تصادف کرده بوده که غم آخرمون باشه.

به ترکه میگن پسر رکورد شکسته. میگه من پول ندارم جبران خسارت کنم برین پیش خودش

خانه وبلاگ نویسان رو جدیدا دیدین ؟ بعد اینکه حسین رفته قشنگ تر شده ولی بازم .....

اینو حتما ببینید

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:36 |

واقعا چقدر مهندسی و زیبا

اینم بنگرید 

چون خوشحالی، خوشحالیم

موفق باشین

 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 16:40 |
سلام

تو پست قبلی سلام یادم رفته بود. امروز با تنی چند از دوستان رفتیم بندرگاه. چقدر جمع کردن چند تا آدم برای یه قرار کوچیک تو بوشهر سخته. یکی میگه میام ولی موقع رفتن خوابه یکی میگه ۱۰۰٪ ولی موقع رفتن کار واسش پیش میاد خلاصه اینکه بوشهر با اینکه شهر کوچیکی هست ولی جمع شدن چند نفر کنار هم خیلی سخته. بنده خدا هادی نمی دونم چطوری با دوستانی مثل ما اعصابش راحته. احتمالا عادت کرده.

ساعت ۸ به زور از خواب بیدار میشی (البته قبلش بیدار شدی) تند تند کاراتو انجام میدی به امید اینکه الان همه حاظر هستن از خونه میری بیرون ولی فقط ۲ نفر خوش قولی کردن که اونم بوشهری بوشهری نیستن. یکی مال تهران هست و یکی دیگه مال شهر کرد. بگذریم ...

یه سری که با ۴ ۵ تا از بچه ها تو تهران میخواستیم بریم کوه ساعت ۵ صبح میخواستیم حرکت کنیم که دیدم یکی از بچه ها با خودش ماشین صورت تراشیش رو هم اورده. بهش میگم احسان چرا اینو میاری میگه تو خونه روشنش کردم همه از خواب بیدار شدن خودم هم ترسیدم ، میگم حالا چرا اوردیش .... خلاصه اینکه سر ۵ دقه همه بچه ها جمع شدن.

واسه گرفتن ماشین از پدر مهربان باید از یه هفته قبل بهش بگی که تصمیمات لازم رو بگیره. تازه تو همین حین باید مواظب مادر مهربان باشی که زیر آبتو پیش پدر نزنه. همه کار هایی که میگن باید به بهترین حالت ممکن انجام بدی و کوچیک ترین خطا نکنی. از سه روز قبلش باید تو نظافت ماشین کمک کنی . خیلی چیزا دیگه البته اینجوری هم نیست کمتر  ولی امروز حسین و پویا تو تمیز کردن ماشین کمک کردن اونم با پیرهن مبارکشون.

۱ساعتی زود تر از دو نفر دیگه میرسی بندرگاه و مشغول خوردن تنقلات میشی و منتظر هادی میمونی تا ماشینشو بیاره کنار ماشین تا سایه بون درست کنی وقتی هم که میاد ماشینش نمیتونه بیاد اونجا که عزیز بابا رفته. حالا بگو پاترول ماشین بدیه. ( چند روز بود داشتم بابامو راضی می کردم که یه ماشین کوچیک تر بگیره بعد که تو ۲۰۶ یکی از فامیلا نشسته بود انقده بدش اومده بود که نگو...)

پویا و پسر عمه اش  اینا    خودمون  رخش بابا

بیشتر از چند بار از ما پرسدن که با این ماشین بنزین از کجا میارین این همه جا هم میرین؟ ما هم در جواب میگیم که اول اینکه آدم های فداکار که کارت سوخت موتورشون رو به ما میدن یه نفر بیشتر نیستن. دوم اینکه آدم هایی که تو استانداری میشینن و زنگ میزنن خونه آدم میگن شما انقد کوپن تو استانداری جا گذاشتین هم یکی دو نفر بیشتر نیست ( الکی بودا) سوم هم اینکه هر هفته یک بار ۱ بشکه ۲۰ لیتری بنزین سوپر ( بعضی وقتا معمولی ) تو این انباری ما پیدا میشه. چهار و پنجم هم بماند. این عکسارو هم ببینین و دلتون بسوزه  عکس شماره 1  عکس شماره 2

جدای از مسایل سیاسی تو یکی از وبلاگ دوستان که به هلیله سفر کردن بودن دیدم که اونجا رو یه منطقه خشک و بی آب و علف دیده بودن.( که هست) ولی اینو بگم که این منطقه پارسال ۵۵ هکتار از عراضیش به دست بابا رفت زیر کشت مناطقی که کشاروزی میشه البته گندم اگه سال بعد همون منطقه رو زیر کشت بردی که هیچی سرسبزیش به خاطر گندم پیدا میشه ولی اگه کشت نکردی و بارون هم مثل امسال بیاد خشک نشون میده.

بوشهر تو زمان قدیم به سه منطقه تقسیم میشده. الان رو نمیدونم. بوشهر که همون ۴ محل و اینا میشه( تا کنار فنس نیرو هوایی تقریبا ) ریشهر که بهمنی دواس امام زاده سر تل تنگک ها خلاصه تا آخر پارک لیان اگه رفته باشین. بیشهر که از آخر پارک شروع میشه و تا آخر بندرگاه که امروز رفتیم میرسه و منطقه های هلیله و نیروگاه و بندرگاه شامل میشن. قدیمی ترین منطقه اونجا هم همون هلیله ی خودمون هست. محل دفن زباله های چمیدونم چه هم باز شامل هلیله نمیشه.

هلیله سومین روستایی هست که در محل فعلی تجدید بنا شده. در زمان ساسانیان اسم این محله هلیله بوده. در آثار بسیار قدیمی روستا قبرستان هایی پیدا که مردگان رو با آداب و رسوم و تشریفات خاص داخل خمره های بزرگ دفن میکردن. تا حدود ۳۰ سال پیش هم باقیمانده ی دیوار ها و کوچه های اون محله های باستانی در شمال هلیله قابل شناسایی بود. هنوز هم در آن منطقه قطعات سفالی وتکه های ظروف پیدا میشه. اهالی فعلی هلیله حدود ۷۰۰ سال هست که در این محل ساکن هستند.

موفق باشین 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 21:19 |

روز عید هلیله پیش پسر داییم بودم. که شبش تا ساعت 2 3 بیدار بودیم و وقتی بیدار شدیم چند دقیقه بعد عید شد و اولین کسی که بهم عید رو تبریک گفت پسر عمه ... بود و اولین کسی که عیدی داد دایی بود. این چیزا گرچه جزیی هست اما به یاد آدم میمونه. سال قبل اولین کسی که اومد خونمون عموی مامانمینا بود که خیلی خوشحالمون کرد امسال هم عموی خودم بود که من خونه نبودم.

شاعر میگه هیچ جا لونه ی آدم نمیشه درست هم میگه ها. دو روز تو خونه نبودم چرک و چول داشت از سر و روی مبارک میریخت پایین.

بعضی وقتا اومدن کسی که اصلا ازش انتظار نداری بیاد خونتون ولی به صورت غیره منتظره میاد خیلی آدم رو خوشحال می کنه. این روزا از این اتفاقا تو خونه خیلی از ما ها پیش میاد. امشب بعد از عمری مهدی شبستری اومد خونمون البته با خانواده. یکی از بهترین آشنا های ما تو تهران بودن. البته دنبالشو بگیری از راه های نه چندان دور فامیلمون میشن.

نمیدونم حالا که ساعت ها رو یک ساعت کشیدن جلو چرا این همه زود دیر میشه. حالا خوبه 1 ساعت بیشتر نیست وگر نه که دیگه ...

بعد از آپ کردن پست قبلی به زور دیشب وقت کردم یه سری بیام اینترنت و به وبلاگ های دوستان سر بزنم.

ماشالا چقدر مهمون نوروزی اومده بوشهر. مثل اینکه هر سال دارن بیشتر میشن. گفتیم بنزین اوضاش خرابه امسال کمتر میان ولی دیدم نه ماشالا مردم انقده بوشهر رو دوست دارن که نگو. یه بنده خدا یی هم داشت تو رادیو یه چیزایی میگفت که اگه بیشش بودم بهش میگفتم بیا یک ماه جاهامون عوض بعد ببینم بازم این حرفارو میزنی یا نه. ولی خودمونیم بعضی وقتا حرف های رادیو می ارزه به چرت و پرت های تلویزیون و بعضی وقت ها هم بر عکس.

یکی آهنگ های محسن نامجو رو که امروز گوش میدادم دقت کردم دیدم در وصف انجمن وبلاگ نویسان بوشهر خونده اگه تونستین آهنگ زلفش رو گوش کنین.

روز عید با پسر دایی رفتیم یه دوری دم ساحل هلیله زدیم البته از رو بیکاری روز بعد هم رفتیم که چند تا عکس گرفتم که قشنگ شد ولی دیگه تو نخ کیفیت نرین.

گل ختمی    خرچنگ     آدم شنی  این دو تا کار خودم هستا  قلب 1    فلب 2    درخت  

روبیون یا همون میگو نمیدونم 

موفق باشین.

 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 20:45 |