تبليغاتX
جاده های روشن
سلام . خوبین ؟

اولین باری که تو سینه زنی بوشهری شرکت کردم فکر کنم ۲ یا ۳ سال بیشتر نداشتم . اون موقع هم همه کسایی که سینه می زدن بیشتر ۳۰ سال سن داشتن ، البته اون جایی که من رفتم . یادمه با بابام رفتیم شهر حالا نمی دونم چه محله ای بود ، ولی ما که رسیدیم وسطای سینه بود . منم که اون موقع بچه بودم و از بابام جدا نمی شدم .  بابام بهم گفت : همینجا صبر کن تا من برم سینه بزنم بعد میام . گفتم نه این جوری نمیشه گم میشم . خلاصه به زور و زحمتی ما رو هم برد تو صف سینه زنان امام حسین .ما می رفتیم بالا ، اونا می رفتن پایین ، ما میرفیم عقب ، اونا می رفتن جلو . نمیدونم چرا با اون سن هنوز یا نگرفته بودن

خلاصه سینه زنی بوشهری هم وزنش ، هم هماهنگی بین نفراتش ، هم ریتمش ، هم باز و بسته شدن موقع سینه زدنش و ........ ، خیلی بهتر از جاهای دیگه هست . میشه گفت همه جا

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 21:9 |

سلام . حال شما ؟

چقدر هوا سرد شده الکی الکی . ما هم که بلد نیستیم مثل یه فرد نرمال لباس بپوشیم ، هر وقت لباس کم می پوشیم می ریم بیرون سردمون میشه ، هر وقت لباس زیاد می پوشیم انقدر گرممون میشه که کاپشن رو در میاریم .

اون شبی که اعلام کردن دانشگاه از فردا تا ۱ بهمن ماه تعطیل هست که یادتونه؟ منو دوستم تو خونه نشسته بودیم داشتیم خیر سرمون درس می خوندیم که بابای محترمش زنگ زد گفت : لازم نیست بخونین وردار بیا خونه که تعطیله . یه بار هم که داشتیم تو عمرمون درس می خوندیم و به جای حساس رسیده بود تازه جالب اینجاست که درس خیلی شیرین شده بود واسم ، اونم حالمون اساسی گرفته شد . میشه گفت خوب شد ولی نه دیگه این همه روز ، آخه وقت کم بود ولی پیشرفت من تو درس شیرین ریاضی قابل ملاحضه بود ما هم مشتاق درس دانشگاه ، حالا دلمون تنگ شده .

راستی از عماد جان به خاطر احتمالا ، اشتباه بزرگی که تو سیستماشون رخ داده و این اینترنت ما ۲۴ ساعته شده تشکر می کنم ( آدم بی جنبه به این میگن . خودمو میگما )

چند شب پیش با تنی چند از دوستان   رفتیم رستوران که همه به جز یه نفر از دوستان وبلاگ نویس بودن . و بعدش هم دعوت شدیم به یه مکان سیاسی مذهبی که از مقامات بالا دستور حاصل شده که  جایی بروز ندین .

چند روز پیش بابای محترم یه سری از وسایل قدیمیشو اورد و ما با شوق فراوان سر ریز شده داشتیم توش جستجو می کردیم که چشم مبارکمون به سری وسایل قیمتی  و با ارزش که این فقط قسمت کوچکی از اون هاست ، افتاد . حالا شما کنجکاو نشین نمیشه که همرو نشون بدم

اون روز هم که بارون اومد یه عکس قشنگ گرفتم .

ولی خودمونیما از نجف دیگه انتظار نداشتم جولو چشمام بیاد بگه تو متولد سال ۶۳ ۶۴ بودی دیگه ؟   

امروز تولد مریم خانومی هست . تولدش مبارک . ایشالا که در کنار خانواده محترمش سال های خوب و پر خاطره ای داشته باشه

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 12:6 |
سلام .

امروز یکی از روز های ناراحت کننده من بود . نمی دونم چرا هر وقت عجله داری زمین و زمان دست به دست هم میدن تا تو دیر برسی . امروز دو تا امتحان با هم داشتم . تقریبا یه هفته هم وقت داشتم ولی به دلیل مشغله کاری که می خوام نباشه فقط سه روز تونستم مثل بچه آدم بخونم . تازه کل کتاب هم نتونستم تموم کنم . تو اتوبوس هم که نشد بخونی ...

یه چیز دیگه هم اینکه امروز نزدیک بود جوان ناکام بشم  . تو راه وقتی داشتیم می رفتیم دانشگاه دو تا اتوبوس پشت سر هم داشتن با سرعت حرکت می کردن که ما اتوبوس پشتی بودیم . خلاصه ما که اون ته مها نشسته بودیم سرمون هم تو کتابی بود که هیچی ازش نمی فهمیدم ، ولی متوجه شدم که اتوبوس داره ترمز می گیره با خودم گفتم که این جا که نه دست انداز بود نه ماشینی جلو اتوبوس بود خلاصه سرمو که بالا کردم دیدم اتوبوس جلویی درست وسط خیابون وایساده داره با یه راننده دیگه حرف میزنه که اون احمق هم همون وسط در راه برگشت وایساده بود ، این راننده بدبخت ما هم هی داره ترمز می گیره که اتوبوس وایسه ولی سرعتش بالا بود آخر سر گفتم تصادفرو زدیم ولی فکر کنم با ممد شوماخرینا نسبتی داشت چون تو لحظه آخر فرمون رو گرفته بود سمت راست جاده و اتوبوس هم ۵۰ متری داشت تو جاده خاکی می رفت ، البته یه طرفش .خلاصه جونم واستون بگه بعضی آدما با کار های احمقانشون به راحتی باعث تصادف های این چنینی میشن .

تقریبا یک ماه پیش هم یه تصادف کوچیک جلو ایستگاه باغ زهرا شد که یه بنده خدا که سوار موتور سیکل بود  زده بود به یه خاور خلاصه نمی دونم جریان چی بود آمبولانس به ۱ دقیقه نکشید که اونجا حضور یافت . حالا داشت رد می شد ، همون نزدیکا بوده که سریع خودشو رسونده خدا می دونه ولی خدا رو شکر تصادفه خسارت جانی و خونی نداشت .

خودمونیما چند شب پیش مثل اینکه دمای بوشهر یه ۳ درجه سانتیگراد رسیده بوده .

آهااااااااا جریان سوتی خودمو بگم  سر کلاس ادبیات نشسته بودیم دو ماه پیش بود فکر کنم ،  استاد گفت این جا رو یکی بخونه . کسی پیدا نشد . گفتم استاد ما بخونیم ؟ گفت بفرما جانم . ما هم شروع کردیم به خواندن و وقتی با کلمه شیخ رسیدیم آن را با لهجه بوشهری shikh  خواندیم و وقتی متوجه شدم که چه سوتی بزرگی دادم که دیدم همه دارن میخندن . البته آروم ...

راستی امروز بعد از مدتهای دراز و طولانی این دوستمون فهمید اسم کسی که میخواد باهاش دوست بشه چی هست

ولی امروز عجب تقلبی کردم سر جلسه . اصلا فکر نمی کردم این جوری بشه . بازم مرام و معرفت غریبه . این دوستان و آشنای خنگ ما که شعور ندارن . جلو مراقب برگشتم به احسان خنگ می گم سوال ۵ و ۶ قسمت الف و ب چی میشه اونم ترسید و جواب نداد . یادم باشه از اون غریبه اگه دوباره دیدمش یه تشکر ویژه و ....

از اینا که آخر وبلاگاشون می نویسن : نا مردا وقتی میرم گلاب به روی ماهتون دست به آب ، به این موبایل خراب شده ما زنگ نزنید  تازه داره یکی یکی می گرده ببینه من تو کودوم اینا رفتم .... با صدای بلند هم هی میگه محموووووووود

 بابا به غلط املایی های من گیر ندین  

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 22:2 |
سلام به دوستای گل . خوبین ؟

اول از همه می خوام تولد آقای یاسر انصاری که برادر این بنده می باشد رو از طرف دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر ، انجمن وب لاگ نویسان ایران ، انجمن وبلاگ نویسان بوشهر ، معاونت کلوب بوشهر (( جامعه مجازی ایران )) ، شرکت عمارت سازان شغاب و از طرف خودم تبریک بگم . ایشالا که تا هر چقدر که خدا بهت عمر میده ، سایه ات بالا سر بچه هات باشه . راستی اینم بهت بگم که وقتی که من آپ می کنم تا از در خونه میای داخل به جای سلام نگو چقدر غلط املایی داری ...

بعدشم که عجب بارونی بود امروز و ایشالا که همچنان ادامه داشته باشه ، روزشو نمی گم شبشو میگم . اینم یه عکس کاملا نیمه هنری. عکس شماره 1  عکس شماره ۲ هم مثل آدم آپلود نشد  

جونم واستون بگه امسال هم بابای محترم قصد کشاورزی داره . عکساشو حتما واستون میارم .

خلاصه شاد باشین .

 

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 18:11 |

سلام دوستان گل . خوبین ؟

چند روز پیش که واسه یه کاری که بماند رفتیم صلح آباد موقع برگشت از دست انداز اول که بعد از سه راه باغ زهرا هست تا رو به روی پایگاه دریایی با دنده ۲ اومدین . هی گفتیم تصادف شده جایی آتیش گرفته ولی خبری نبود تا نگو اصلا این موقع این مسیر از ترافیک سنگینی برخوردار است

دیروز رو نگو ، اولین امتحان رو دادم که خیلی خوب و آسون بود وقتی که از کارگاه اومدم بیرون ( امتحان کارگاهی بود ) همه داشتن میگفتن این این میشد اون این میشد

امروز نبودین ببینین چی شد . تو ایستگاه نشسته بودیم منتظر بچه ها بودیم که بیان حالا هی اون آقاهه هم میگه آقایون بفرمایید برین بعدش اتوبوس گیرتون نمیادا ما هم که به اون صورت کاری نداشتیم خلاصه دانشجویان محترم رفتن سوار اوتوبوس شدن بعد آقا راننده محترم رفت سوار بشه ، که به سلامتی حرکت کنن چشمت روز بد نبینه اوتوبوس روشن نمی شد آخر سر چند تا آدم فدا کار پیدا شدن اقدام به هول دادن اوتوبوس کردن . حالا اوتوبوس هم تو کوچه نصفش تو خیابون نصف دیگش هم تو کوچه این بندگاه خدا هم زورشون تموم شده بود . یه ۵ دقیقه ای وایسادن دوباره اقدام کردن که موفقیت آمیز بود ولی همشون رفتن زیر دود

وقتی آدم از بعضی چیزا حالش گرفته هست دیدن دوستایی مثل هادی ، حسین ، نوید و حامد به آدم روحیه می بخشه . چند شب پیش هم که عیدتون مبارک بود رفتیم مجتمع فرهنگی هنری بوشهر که خیلی حال داد . این دوستان گل هم به اضافه سعید گل اونجا بود که مثل همیشه پر انرژی تر از روز قبل بود

هادی - حامد - خودم - داش سعید

اینم عکس نوید که نزدیک بود ....

اینم غیره منتظره بود

لازم به ذکر است که بعد از دیدن عکس ها لازم نیست بگین تو اصلا قیافت به ۶۷ تیا نمی خوره 

موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 21:11 |

سلام حال شما خوبین ؟ گرمین ؟

دو باره کم کم داره بوی نفت و گرمای بخاری تو خونه ها میپیچه البته اگه به قول خودشون از این بخاری نفتیا که بی بو هستن داشته باشین دیگه از این مزیت که دیگر بخاری ها دارن بی بهره می مونید و دلتون می سوزه . یادش بخیر اون قدیما با بچه ها مخصوصا حسین زیارتی که تو مطرح کردن این جور مسائل نظیر ندارن میشستیم زیر کرسی نون پنیر هم با سبزی میزاشتیم جلومون بعد هادی حسینی هم میرفت نون بربری میگرفت با عماد دشتی که بگم خدا .....  نکنه ، دلی از غذا در می اودیم آخه اون زمان نه برق بود نه نفت تازه مثل الانا گاز هم که نبود اصلا مردم نمیدونستن کولر یعنی چی تازه تو کپر هم زندگی میکردیم  ولی کپر هادی اینا خیلی دور تر بود واسه هم با ماشینش میومد  یکی به من بگه محمود خفه ...

جاتون خالی امتحانا از پس فردا شروع میشه . امتحان میان ترم زمین شناسی که خیلی بوی بدی میداد آخه جدی جدی خیلی درس سختی هست ما هم که اصلا حاظر نیستیم به مغز مبارک فشار بیاریم . اینم یه نمونه از مباحثش  که شما فهمیدین به منم یاد بدین .

امروز راننده محترم شرکت نیومده بود این بود که این بنده وظیفه شناس مسئولیت نیسان آبی رنگ به شماره پلاک فلان فلان فلان رو به عهده گرفتم و در آخر چندین صد ها حرف های بد بد نثار آن راننده محترم کردم  ولی نه حرف بد هم نبود ولی خیلی نامرده ، نامرد هم که نمیشه گفت آخه اون رو که اصلا انتظارش نبود منو سوار کرد و تا خونه رسوند ولی قرار نبود این جوری بشه دیگه .

بگذریم ، امروز یه صحنه ی عجیبی دیدم دیگه فکر نکنم از یادم بره ، واسه انجام پروژه های عمرانی رفته بودیم امام زاده یه چیزی دیدم شگفت انگیز   یه زمین بیس بال سمت قبره شیخ حسین بود برو بچ هم داشتن به صورت حرفه ای بازی می کردن دوربین همرام نبود بد شانسی وگر نه یه عکس تمام ورزشی واستون می گرفتم .

یه بارون درست حسابی هم نیماد احتمالا هنوز این نفرات که میرن دعای بارون میخونن چتر با خودشون نمیبرن . البته بگم اونجا که ما می خواستیم نیومد وگر نه اینجا که سیل آب مانند بود .

راستی چرا موقعی که داری رانندگی می کنی وقتی موبایلت زنگ میزنه میری کنار جاده ولی وقتی خودت زنگ می زنی اصلا به این چیز ها اهمیت نمیدی ؟

همتون موفق باشین

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 18:40 |

سلام خوبین ؟

بوشهر نه سرماش مثل .... هست نه گرماش .

یه روز تو عمرمون خواستیم راحت بخوابیم دانشگاه و کار و بیخیال شیم ، اونم صبح بیدارمون کردن که برو شیر بگیر  تو راه مغازه باد داشت از رو به رو میومد یخ کردم حسابی دمپایی هم پام بود دیگه بد تر .

روز اولی که اومد بوشهر قرار بود ۱ هفته بمونم بعد برگردم ولی فعلا که ۱ هفتمون شده ۱ سال و ۱ هفته البته بیشتر . جونم واستون بگه دلم واسه خونه کوهکمون ( پادگان نیرو دریایی تهران ) تنگ شده . نا سلامتی ۱۰ سال اونجا بودیم . عجب محیطی داشت ، فضای کنترل شده همینه دیگه تو تهران تک بود چه بازی هایی که نمی کردیم ، چه خراب کاری هایی که نمی کردیم ، آخرین چهار شنبه سوری که اونجا بودم صبحش با ماشین و دوستم رفتیم اتومبیل سواری  اون موقع هم که گواهینامه نداشتم چشمت روز بد نبینه دژبان اومد کلید کرد که گواهینامتو بده منم که نداشتم گفتم برم خونه بیارم میخواستم برم دیگه بر نگردم  سرباز دژبان هم گفت باشه ماشین همینجا میمونه میری گواهینامه رو میاری میای  . خلاصه نه من حرف اونو گوش کردم نه اون حرف منو گوش کرد . آخر سر ور داشت نشست تو ماشین گفت بریم دژبان خلاصه منه خنگ هم قبول کردم . ما رو بردن اونجا قرار شد ماشینو بزاریم داخل با سرباز بریم گواهینامه رو ور داریم بیاریم  ماشینو ببریم . سوار ماشین شدم که مثلا بیارمش داخل دژبانی در سمت شاگرد هم قفل بود اون سربازه سمج هم که اول میخواست خودش بشینه پشت فرمون با کلی زور و زحمت قرار شد خودم بیارم داخل . سوار شدم روشن کردم سربازه رفته بود جلو ماشین وایساده بود میگفت خاموش کن در سمت شاگرد رو باز کن من بشینم بعد بریم داخل گفتم بیا بشین بابا دیر شد آخر سر من در رو باز کردم سربازه اومد که سوار بشه محمود انصاری با کل دژبان خداحافظی کرد  جالب اینجا بود که درب سمت شاگرد نیمه باز بود  حالا هی ما برو اون هم از پشت با پیکان دنبال ما  با بند و بساطی خودمو رسوندم خونه و بقیه داستان که باید مخفی بمونه ...

ولی خداییش خیلی خاطره از اونجا دارم تازه یه شب هم با بچه ها رفتیم بیرون ساعت ۱۱ اینا بود قرار شد که من یه چیزی بیارم بخوریم من هم نامردی نکردم ، قهوه بردم براشون همه تا ساعت ۶ صبح بیدار بودن و خیلی اتفاق های جالب دیگه ...

هفته پیش بود فکر کنم نمایشگاه عکس تو دانشگاه بود . خیلی عکسای جالبی گرفته بودن ، رفته بودن یکی از روستا های اطراف شیراز که اسمش یادم رفت با یکی از دانشجو های همون رشته هم دوست شدم . چند هفته پیشش هم یه نمایشگاه دیگه بود نمیدونم برای چی بود . خلاصه دو تا زی پلاکتون همچین اسمی و چیزی گذاشته بودن زیر میکروسکوپ رفتم دیدم به دختره گفتم این که بیشتر شبیه جیرجیرکه کل جمعیت رفته بودن رو خنده بعدش اومد گفت این اینه واسه اینه

 این عکسه هم اون روز که رفتیم هلیله بنزین واسه ماشین بگیریم گرفتم . البته دوستان گفتن خیلی با حال شده . شما هم اسرار میکنید منم گذاشتم دیگه

از هادی به خاطر لطفی که در حقم کرد تشکر میکنم و نوید جان تولدت که ۵ دی هست مبارک باشه

موفق باشید

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 22:44 |