سلام .
امروز یکی از روز های ناراحت کننده من بود . نمی دونم چرا هر وقت عجله داری زمین و زمان دست به دست هم میدن تا تو دیر برسی . امروز دو تا امتحان با هم داشتم . تقریبا یه هفته هم وقت داشتم ولی به دلیل مشغله کاری که می خوام نباشه فقط سه روز تونستم مثل بچه آدم بخونم . تازه کل کتاب هم نتونستم تموم کنم . تو اتوبوس هم که نشد بخونی ...
یه چیز دیگه هم اینکه امروز نزدیک بود جوان ناکام بشم
. تو راه وقتی داشتیم می رفتیم دانشگاه دو تا اتوبوس پشت سر هم داشتن با سرعت حرکت می کردن که ما اتوبوس پشتی بودیم . خلاصه ما که اون ته مها نشسته بودیم سرمون هم تو کتابی بود که هیچی ازش نمی فهمیدم ، ولی متوجه شدم که اتوبوس داره ترمز می گیره با خودم گفتم که این جا که نه دست انداز بود نه ماشینی جلو اتوبوس بود خلاصه سرمو که بالا کردم دیدم اتوبوس جلویی درست وسط خیابون وایساده داره با یه راننده دیگه حرف میزنه که اون احمق هم همون وسط در راه برگشت وایساده بود ، این راننده بدبخت ما هم هی داره ترمز می گیره که اتوبوس وایسه ولی سرعتش بالا بود آخر سر گفتم تصادفرو زدیم ولی فکر کنم با ممد شوماخرینا نسبتی داشت چون تو لحظه آخر فرمون رو گرفته بود سمت راست جاده و اتوبوس هم ۵۰ متری داشت تو جاده خاکی می رفت ، البته یه طرفش .خلاصه جونم واستون بگه بعضی آدما با کار های احمقانشون به راحتی باعث تصادف های این چنینی میشن .
تقریبا یک ماه پیش هم یه تصادف کوچیک جلو ایستگاه باغ زهرا شد که یه بنده خدا که سوار موتور سیکل بود
زده بود به یه خاور خلاصه نمی دونم جریان چی بود آمبولانس به ۱ دقیقه نکشید که اونجا حضور یافت . حالا داشت رد می شد ، همون نزدیکا بوده که سریع خودشو رسونده خدا می دونه ولی خدا رو شکر تصادفه خسارت جانی و خونی نداشت .
خودمونیما چند شب پیش مثل اینکه دمای بوشهر یه ۳ درجه سانتیگراد رسیده بوده .
آهااااااااا جریان سوتی خودمو بگم
سر کلاس ادبیات نشسته بودیم دو ماه پیش بود فکر کنم ، استاد گفت این جا رو یکی بخونه . کسی پیدا نشد . گفتم استاد ما بخونیم ؟ گفت بفرما جانم . ما هم شروع کردیم به خواندن و وقتی با کلمه شیخ رسیدیم آن را با لهجه بوشهری shikh خواندیم و وقتی متوجه شدم که چه سوتی بزرگی دادم که دیدم همه دارن میخندن . البته آروم ... 
راستی امروز بعد از مدتهای دراز و طولانی این دوستمون فهمید اسم کسی که میخواد باهاش دوست بشه چی هست 
ولی امروز عجب تقلبی کردم سر جلسه . اصلا فکر نمی کردم این جوری بشه . بازم مرام و معرفت غریبه . این دوستان و آشنای خنگ ما که شعور ندارن . جلو مراقب برگشتم به احسان خنگ می گم سوال ۵ و ۶ قسمت الف و ب چی میشه اونم ترسید و جواب نداد . یادم باشه از اون غریبه اگه دوباره دیدمش یه تشکر ویژه و .... 
از اینا که آخر وبلاگاشون می نویسن : نا مردا وقتی میرم گلاب به روی ماهتون دست به آب ، به این موبایل خراب شده ما زنگ نزنید
تازه داره یکی یکی می گرده ببینه من تو کودوم اینا رفتم .... با صدای بلند هم هی میگه محموووووووود 
بابا به غلط املایی های من گیر ندین

موفق باشین 
+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت
22:2 |