تبليغاتX
جاده های روشن

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 18:51 |

سلام به همه دوستان وبلاگ نویس وبلاگ خون  . خوبین ؟ ببخشید دیر شد ، این روزا انقده گرفتارم که به زور می رسم وبلاگ دوستان رو بخونم تازه الان یه وقتی شد بیام آپ کنم .

اول از همه چند روز پیش که روز حمل نقل بود به همه راننده ها خلبان ها ناخدا های عزیز تبریک میگم . ایشالا که همیشه سر زنده باشین . این روزا وقتی به کامیون ها و اتوبوس های جدید نگاه میکنم کیفور میشم . تازه درون شهری هم پیشرفت قابل ملاحضه ای کرده . البته من یه پست ویژه مختص به صنعت حمل و نقل اختصاص داده بودما ولی حالا ...

یه هفته پیش پیش حسین زیارتی بودم گوش دادن به حرفاش خیلی حال میده مخصوصا وقتی جریان دستش رو واسمون تعریف کرد که تو جنگ چی شده بود . امروز هم پیش نوید بودم البته چند بار تو دانشگاه دیده بودمش ولی چون میدونستم نمیشناستم گفتم بی خیال شم . نوید هم بنده خدا درد دل های خودشو داشت .

راستی بعضی موقع ها آدم نباید در مورد بعضی چیزا زود تصمیم بگیره . یادمه چند ماه پیش که رفتیم ترمینال دادشمو برسونیم یه بنده خدا میخواست نمازشو بخونه حالا جالب اینجاست که داشت دقیقا رو به برازجون نماز میخوند یعنی ۱۸۰ درجه برعکس ، بعد بابام رفت با مهربونی تمام به یارو گفت آقا فکر میکنم قبله رو اشتباه گرفتی یارو هم با یه صحبت تندی به بابام گفت (( مو مال اینجا هسوم تو سی مو میگی )) بابام هم چراغ های بزرگراه خلیج فارس رو نشونش داد گفت اینا چراغ های کجان ؟ یارو یه کم فکر کرد بعدش هم ۱۸۰ درجه چرخید . چند روز پیش هم به یه بنده خدایی که تنها نشسته بود تو اتوبوس گفتم : امکانش هست اینجا بشینید من با دوستم اینجا بشینم . یارو هم برگشت با بد ترین حالت ممکن گفت واسه چی ؟ . خدا رو شکر چوب دستش نبود و خلاصه خیلی جریانات دیگه ...

جدا از همه این حرفا امروز یه چیز هایی رو شنیدم که بازم به عقب موندن بوشهر تو مسائل پی بردم . چرا خانه وبلاگ نویسان بوشهر نباید یه جای مشخصی داشته باشه ؟ چرا تو شهر هایی مثل شیراز و اصفهان هفته ای دو جلسه برای انجمن دارن ولی خانه وبلاگ نوسان بوشهر باید دنبال جشن و مراسم برگده تا بتونه اعضا رو دور خودش جمع کنه ؟ چرا خانه وبلاگ نویسان بوشهر برای برگزاری یه جشن کوچیک دستشو جلو این و اون دراز کنه ؟ چرا اون حاج آقایی که تو برنامه افطاری اومد برای غنچه های باغ زندگی این همه صحبت کرد هیچ پشتیبانیی از انجمن نکرد ؟ و خیلی سوال های دیگه ...

در آخر هم از همه اعضا به عنوان کوچک ترین فرد خانه وبلاگ نویسان خواهش میکنم یه کاری نکنیم که از دست هم دیگه ناراحت بشیم

چند ماه دیگه هم انتخابات واسه انجمن هست ایشالا که به خوبی برگزار بشه .

هممون موفق باشیم .

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 22:23 |

سلام دوستان گل . خوبین ؟

این روزا یه جورایی به خاطر بارون حالمون گرفته هست . میبینی ابر سیاه داره بالا سرت رد میشه ها ولی بارون نمی باره . اون شبی هم که بارون اومد هلیله که ما می خواستیم بیاد ، خیلی کم باریده بود . همچین فاصله ای هم با بهمنی نداره ها ولی ....

خلاصه منتظر بودن برای بارون تو دانشگاه خلیج فارس و نشستن رو چمن های سبزش و زمزه های آقای هاشمی که میگه : یه آسفالت اینجا داریم یه دریچه منهول اینجا داریم ۲۴.۸۴ که ۲۰ سانت روش دریچه میاد و یه پیاده رو هم اونجا داریم آقای انصاری پاشو یه قرائتی بکن ببین چنده  تو اون هوای خوب و ساعت رو نگاه کردن که چه موقع وقت ناهار می شه ( جدیدا کارت تغذیه اونجا رو گرفتم  ) و صحبت کردن افراد مهاجری که از کشور همسایه اومدن و نمی فهمی چی مگن و رد شدن دانشجو هایی که خیلی مشتاق هستن ببینن تو این دوربین چی هست و دستور دادن به افراد مهاجر خیلی می چسبه .  تازه وقتی قبلش تو راه با ماشین شرکت بنزین تموم کرده باشی بعد راننده بفرستن تو با ماشین مهندس برگردی دانشگاه ماشین هم مال خودت نباشه به فکر بنزین هم نباشی دیگه بد تر تازه آستین کوتاه هم پوشیده باشی از هوا لذت ببری

لذت ببرین

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 19:30 |
سلام دوستان خوب خودم ؟ خوبین ؟

اول واستون بگم که تازه تو این هفته فهمیدم که دانشگامون کافی نت داره  تازه اونم یاهوو نداره ولی ما که در مواقع بیکاری از راه های دیگه وارد می شویم . می خواستم از اونجا آپ کنم که دیدم اینجا حسش نیست چه برسه به اونجا حالا ایشالا از اونجا هم به خدمتتون می رسیم . همون دفه اولی که رفتم داشتم عکسایی که تو وبلاگم گذاشته بودم نشون یکی از دوستام می دادم که متوجه شدم همه برگشتن دارن صفحه مانیتور منو نگاه میکنن  آخه همون عکس دانشگاه  رو داشتم نشون دوستم میدادم و بعدش هم اتوبوس و خلاصه بقیه داستان ...

وقتی کوچیک بودیم خواهرمون بهمون یاد داد که آدم باید یه رنگ مورد علاقه واسه خودش انتخاب کنه و تا آخر عمرش هم عوض نکنه . ما هم اومدیم رنگ نارنجی رو انتخاب کردیم . حالا واسه خرید چیز های کوچیک سعی میکنم که همون رنگ رو بردارم . روزی که رفته بودم مسواک واسه خودم بگیرم به خانومه گفتم اگه میشه اون مسواک نارنجییی رو بیارین یه نگاه به قیافه من کرد زد زیر خنده  خوب میگه چی هست بچه دلش نارنجی می خواد حالا جالب اینجاست که رفته یه مسواک بنفش اورده میگه بفرمایید با همون چیل بازش بهش میگم این که نارنجی نیست میگه ندارم تازه چقدم گرون بود کوفشون بشه  . یه روز دیگه هم رفتم دستمال کاغذی جیبی واسه خودم بگیرم به پسره میگم اگه میشه اون که رنگش نارنجی هست رو بیار بازم همون داستان . اخه مشکل اینجاست که هرچی پسر میبینی یا از رنگ قرمز خوشش میاد یا آبی خلاصه دیگه اینم از جریان رنگ مورد علاقه ی ما .

اون روز تو کلاس اصول سرپرستی جناب آقای استاد سیاوش پوری عزیز که فامیل یکی از بچه ها هم هست  بعد از اینکه دیدن خانوم های محترم به طور وحشتناک مشغول اختلاف هستن از راه کار های خودش برای ساکت کردن کلاس استفاده کرد که بد نتیجه داد . فرمودن که مامان مریم سه تا بچه داشت شنگول و منگول و ..... ؟ کی ؟ همه داد زدن حبه انگور ولی ما جزء اونا نبودیما ما در اینجور مواقع ساکت میشویم حالا خیلیا میگن مگه چش هست درست گفتن دیگه  الوو پس مریم چی میشه ؟

یکی دیگه هم اینکه میگه تو مسابقه دوندگی ( دو )  نفر آخر از نفر دوم جلو بزنه چندم میشه ؟ همه گفتن اووول  دیدی گول خوردی میشه دوم . حالا هر جلسه که میاد همین نکته ها رو یاد آور میشه بازم مثل همیشه

یه بحثی که هست شاید خانوما زیاد صحبت کنن ولی این دلیل نمیشه اون راننده اتوبوس احمق وقتی خانوم ها پیاده میشن بیاد یه شعر مزخرفی در مورد خانوم ها بگه ( الان میگن چی شده تو هوای خانوم ها رو داری ) خوب منم خواهر دارم  این حرفش به خواهر من و شما هم برمیگرده دلیل نمیشه که با اون شعر مسخرش همه بزنن زیر خنده  منم بیخیال بمونم

ولی اگه نخوایم خون خودمون رو کثیف کنیم هیچ وقت نمیشه لطف دوستان رو در حق محمود انصاری از یاد برد . الان که من دارم اینجا مینویسم  با خاطر لطفی هست که آقای هادی حسینی  و مریم خانومی و مژده غضنفری  در حق من کردن هر وقت میخوام آپ کنم اول به این فکر می کنم .

ولی بگذریم پویا مطلب قشنگی نوشته و اگه میخواین ازدواج کنین برین به وبلاگ خانوم پولادتن ( آرزوها ) سر بزنین  و اگه دنبال خنده میگردین به وبلاگ غلا خان  سر بزنین ولی اینا دلیل نمیشه به وبلاگ های دیگه سر نزنینا

موفق باشین

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 21:37 |

سلام خوبین؟ هوا رو کیف میکنین؟

واسه دومین بار دارم مینویسم. دفه اول از رو گیج بازی خودم زدم رفت اون دنیا. 

خیلی حرفا دارم واسه گفتن، خدا کنه یادم نره.

اول بگم که جمع خانواده انصاری گرم شد. اون دو نفر که رفته بودن دوباره برگشتن. خلاصه دیگه همون ۱۰ دقیقه ای هم که پیدا می کردیم دیگه عمرا گیرمون نمیاد .

راستی امروز تو راه که میخواستیم با ماشین شرکت بریم بنزین بزنیم تو راه برج کاپوت ماشین باز شد چسبید به شیشه جلو . ما که نمیدونستیم دلمونو بگیریم یا قلبمونو  من که از خنده دل درد گرفتم. تو پمپ بنزین هم ۴ نفر اومده بودن واسه بنزین از ما درخواست می کردن ولی ما رد میکردیم آخه ماشین نیسان بود . 

جونم واستون بگه هفته قبلی یه آهنگ پیدا کردم، خودمو خفه کردم بس که گوش دادم، آخه پیشم جالب بود ولی حالا هر چی دنبالش می گردم پیدا نمی کنم ولی بازم یه آهنگ دیگه گیر آوردم، جای اونو گرفته حالا دارم با اون خودمو خفه می کنم. 

میگما زمان بچگیای خودمون یادتونه عجب کارتون های جالبی میذاشت، هاچ زنبور عسل ، پسر شجاع ، دکتر ارنست ، بل و سباستین ، هنا دختری در مزرعه ، پرفسور بالتازار، بچه های کوه های آلپ و خیلیای دیگه که الان اسمشون یادم نمیاد. خلاصه الان یه کارتون های مزخرفی نشون غنچه های باغ زندگی میدن که آدم حالش به هم میخوره مخصوصا شبکه بوشهر آخ آخ خدا رحم این عزیزان دل مادر بکنه گناه دارن آخه

دیگه بگم که درسا سخت شدن بد فرم . چهار شنبه قرار بود قالب بندی امتحان بگیره گفتیم نخوندیم آقا نخوندیم. گفت خوب باشه هفته بعد ما هم خوشحال و شادان اونم گفت منتها یه کم درس میدم که عقب نباشیم استاد محترم هم کم نذاشت گفت و گفت ما هم نوشتیم آخر سر دیدیم ای بابا کارمون دو برابر شد حالا از این ناراحت بودیم که چرا گفتیم امتحان نگیره، کاشکی میگرفت لااقل کمتر گند میزدیم  . گروه ما هم تو کارگاه از عتیقه ترین گروه های ممکن هست. یه نفرمون که خودش پیمانکار هست وقت گیر میاره موبایلو میگره دستش تا کلاس تموم بشه، یکی دیگه هم که ماشالا سن پدر مون رو داره نمیشه چیزی بهش گفت، یکی دیگه هم انقده آدم ضایعی هست که کار ندیم دستش خیلی بهتره سوءتفاهم نشه ولی همون شیرازی هست که جریانشو تو پست های قبلی گفتم، خلاصه فقط تو این گروه ما دو نفر کار می کنن خودم با علی  خدا رحم کنه چی به سرمون میخواد بیاد.

جاتون خالی همون روز که داشتیم برمیگشتیم خونه که دوباره بعد از ظهرش برگردیم دانشگاه آقای محمود انصاری تا مرز پهن شدن وسط اتوبوس رفت، خدا بگم چی کارش کنه راننده اتوبوسو، اون اول که سوار شدیم گفتیم به به عجب راننده باحالی هست (بچه آبودان بود ) رنگ پوستش هم مشکی، از این راننده با حالا. خلاصه رسیدیم برج ما هم خدا را شکر ته اتوبوس صندلی آخر، اومدیم از صندلی بیایم بیرون راننده محترم اقدام به ترمز نمودن فرمودن ما هم که یه دستمون کیف یه دستمون هم رو هوا به زور و زحمت و تلاش فراوان با کمک سر و گردن و آرنج موفق شدیم از پهن شدگی وسط اتوبوس خودداری کنیم.

راستی امسال هم میخوایم با کمک پدر تو هلیله کشاورزی کنیم  عکساشو دونه دونه میزارم براتون.

و در آخر هم  بگم که

  نمی فهمه که من واسش میخونم          نمی فهمه که من به پاش میمونم

                       نمی فهمه که من عاشق شدم          نمی فهمه قلبم واسه اونه  

                                           نمیتونست تنها بمونه          نمیشه از عشق بی تو بخونه

فکر بد نکنینا ولی خوب نمی فهمه دیگه . میخواستم بگم این شعر رو گوش میدم حالا مسخره نکنینا

ولی همه رو برق میگیره ما رو کبریت سوخته. واسه دومین بار سوار ماشین اون مسافر کش غر غرو شدم بازم از بهمنی تا سه راه باغ زهرا یه بند داشت غررررر میزد خسته هم نمیشد.

غروب خورشید ( هلیله )

شرمنده زیاد شد موفق باشین

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 22:26 |
هفتم آذر روز نیروی دریایی بر دریادلان ارتش مخصوصا جناب ناخدا یکم عبدالرضا انصاری  مبارک باد .  

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 21:32 |

سلام دوستان عزیز . خوبین ؟

تو این مدت که بنزین واسه ماشین طلا شده آدم باید صرفه جویی کنه که در آخر کم نیاره مثل ۹۹ ٪ مردم ایران   . خلاصه هم باید واسه کار هاش از کوتاه ترین راه ممکن بره هم الکی این ور و اون ور نره . بابا میخوام بگم که ما تو این مدت وقتی میخوایم بریم  هلیله از راه پارک میریم . اون اولا که هنوز پارک درست نشده بود که به اون صورت مردم نمی رفتن فقط ارازل و اوباش بودن که اون یکی دو گروه بیشتر نبودن ولی حالا که تقریبا ۳٪ از کار رو میشه گفت کامل کردن بعضی شبا که از اون جا رد میشیم خیلی شلوغه . از این حرکت مردم چند تا برداشت میشه کرد ، یکی میگه چه جماعت بیکاری ، یکی میگه چقدر مردم حال دارن که این همه راه رو میکوبن میان اینجا ، یکی دیگه میگه مردم بنزینشون زیادی کرده و خلاصه از این حرفا ولی من به شخصه میگم مردم چقدر از پروژه های عمرانی استقبال میکنن که این همه وقتشون رو میزارن میان تو دو متر چمن می شینن که یه شب با هم باشن . خلاصه آدم باید خوش بین باشه و از این حرفا که من تو عمرم تا حالا نزدم .

از هرچه بگذریم سخن آشنا بهتر است . اون شب این همه راه رو کوبیدم فقط واسه یه کلاس رفتم دانشگاه دیدم رو برگه نوشتن که کلاس تشکیل نمیشه دست از پا دراز تر برگشتم خونه . امشب هم کلاس نداشتم ، رفتم چنتا عکس بدم یکی از دوستام اتوبوس اون سه راهییه نزدیک عالیشهر هست که باید بپیچه دست راست انقده سرعتش زیاد بود که دانشجو ها همه تو اتوبوس پیچیدن ولی اتوبوس نپیچید . بنده خدا راه رو گم کرده بود بعدش کلی دنده عقب اومد آخرش هم گفت تقصیر رادیو بود آخه من میدونم که تو تو فکر چی بودی چرا الکی میگی

۴ شنبه هفته پیش بردنمون اون بیمارستانه که دارن می سازن بالای برج . بعد از کلی گشت و گذار تو محیط کارگاهی استاد محترم فرمودن که باید ۱۰ صفحه گزارش کار بنویسین  ما هم به زور عکس و از خودمون مهندسی بازی در آوردن که این باید این جوری باشه نه اون جوری که تو کتابا نوشتن به زور شد ۱۰ صفحه که یه بسم ا... گنده صفحه اول گزارش کار هست . اکثرش هم از جزوه ی خودش نوشتم

دیگه جونم واستون بگه خیلی دوست دارم تو این این جور جاها رانندگی کنم  . اون اولا که سمند اومده بود یه تبلیغی ازش می کرد که این ماشین تو یه نمک زار صاف شروع به حرکت میکنه . خیلی جالب بود این جور زمین ها هم خیلی صاف هست بیخیال بنزین بشی تست سرعت کنی

شاد باشین

 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 20:52 |