به غربت میفرستند چرخ گردون بی سبب ما را نمی دانم پی روزی فرستد یا اجل ما را

به غربت میفرستند چرخ گردون بی سبب ما را نمی دانم پی روزی فرستد یا اجل ما را

سلام
جوانی بود که مثل کلی آدمای دیگه که تو شهر خودشون کار گیرشون نمیاد اومده بود به یکی از شهر های بزرگ . بعد از کلی بدبختی و دربه دری تونست تو یکی از مجلل ترین خونه های شهر کار پیدا کنه . کارش هم تمیز کردن باغ اون خونه و نظافت ساختمون بود . مرد ثروتمند هم که دلش واسه جوونه سوخته بود یه اتاقی که گوشه باغ داشت داده بود به جوونه . جوون هم دو سه سالی کارش رو به خوبی انجام داد تا اینکه قرار شد آقا و خانوم برن مسافرت خارج از کشور . مسئله اینجا بود که آقا یکی از کشور های شمالی میخواست بره خانوم هم یکی از شهر های جنوبی . مرد ثروتمند اومد به جوون خدمتکار گفت ما میریم مسافرت احتمالا دو سه سالی هم طول میکشه . مرد ثروتمند کلید در باغ رو به جوون داد و رفت آخرین کار های خودش رو تو خونه انجام داد و عازم سفر شد . چند ماهی از رفتن آقا و خانوم ثروتمند گذشته بود . جوون که مشغول تمیز کردن راهرو ساختمون بود متوجه شد که مرد یه جفت کفش زیبا داخل راهرو گذاشته . کفش رو کنار زد و باز هم مشغول تمیز کردن شد . چند ماه دیگه که گذشت جوون تصمیم گرفت سری به خونواده خودش تو شهر خودشون بزنه گفت حالا که میخوام برم لااقل با لباس مناسب برم یک دست کت و شلواری که مرد ثروتمند ، قبل از رفتنش به جوون داده بود پوشید ولی مشکل اینجا بود که کت و شلوار با کفشهای خودش هماهنگی نداشت تصمیم گرفت کفشی رو که مرد ثروتمند تو راهرو جا گذاشته بود برداره و با اون بره . به سمت کفش حرکت کرد . وقتی که کفشو پوشید متوجه شد که یه چیزی داره پاشو اذیت میکنه کفشو از پاش در آورد متوجه شد که به به شتری که در خونه همه میشینه ایندفه در خونه مرد ثروتمند نشسته بود . آخه وقتی کفش رو در آورد کلید خونه از تو کفش تلقی افتاد بیرون . جوون هم که دید وضع مالی خرابه حسابی یه حال اساسی داد . یه خدمت کار دیگه برای خونه گرفت خودش هم رفت به شهر خودشون . سالها گذشت و روزی شد که مرد از سفر برگشت . وقتی وارد خونه شد دید یه جوونه دیگه داره کار های خونه رو انجام میده . ماشین خودش هم که گوشه حیاط پارک بود دیگه نیست .....

چون اگه داشت تا حالا فکر کنم ۳۰ ۴۰ باری یه حال اساسی بهم داده بود
یکی نیست بگه بچه تو که خوابت نمیاد چرا این تشک و بالشت رو بیخواب میکنی
آخه جریان هم داره . یه شب وقتی بیخوابی زده بود به سرم اومدم پشت کامپیوتر نشستم . به آقای پدر وحی شد که پسرت این موقع شب پشت کامپیوتر نشسته . با پس گردنی رفتم دوباره مثلاْ بخوابم
سلام
به علت کمبود مطلب ، منم که اگه فعالیت نکنم میمیرم یه چند تا نکته بهداشتی تخصصی واستون بگم . منم که مهندس اگه رعایت کنیم خیلی خوب میشه .
۱- هرگز از جاروی دستی استفاده نکنین . چون همون قدر که به نظرتون آشغالا رو جمع کردین ۳ برابرش گردو خاک به فضا پرتاب میکنین . حالا هم اگه خواستین استفاده کنین کولر خونتونو حتما خاموش کنین . چون گردو خاک زیادی میره تو فیلترش .
۲- اگر از جاروی برقی استفاده می کنین باز هم کولر رو خاموش کنین چون جارو برقی هم گردو خاک های ریز رو نمیتونه بگیره در نتیجه بازم میره تو کولر یه جایی تو کولر جمع میشه که عواقب داره .
۳- کمتر از پنکه سقفی استفاده کنین چون همون قدر که باد میزنه تو سر و کلتون همون قدر هم گردو خاک موجود روی فرش رو بلند میکنه در نتیجه یه جریان هوای گرد و خاکی تو خونتون راه میوفته .
۴- پنکه سقفی رو هیچ وقت رو دور تند نذارین چون عواقبش از نکته بالایی بد تره .
۵- اگه سقف خونتون ماکسیممش ۴ متر هست در موقع روشن کردن کولر از پنکه استفاده نکینین . مخصوصا وقتی کولرتون اسپیلیت هست . چون سیستم این کولر ها طوری هست که هوای گرم رو از بالا میکشه و هوای خنک رو به پایین میزنه بعدش وقتی شما پنکه روشن میکنین مزاحم کار بنده خدا میشین یه دو دقه دندون رو جیگر بذارین خونه خنک میشه . هم برق کمتری مصرف کردین هم دندون رو جیگر گذاشتین .
۶- اگه یخچالاتون از ایناست که یه جریان هوایی رو برای کمپرسور به راه میندازه که هیچی اگه نداره پنکه رو رو دور کند بذارین کار کنه که زیاد کمپرسور گرمش نشه .
۸- وسایلی که میخواین داخل یخچال قرار بدین مطمئن باشین که رویش گردو خاک ننشسته باشه چون عوارض بدی واسه یخچال در آینده در بر خواهد داشت .
۹- اگه یخچالتون آبسرد کن داره که هیچی اگه نداره از کلمن استفاده کنین . اگه هم کلمن دوست ندارین برای خنک کردن آب در یخچال از بطری های شیشه ای که نسبت به بطری های پلاستیکی زود تر سرد میشن استفاده کنین .
۱۰- هرگز یخچالتون رو تا خرخره پر نکنین چون اون جریان هواه بود دیگه تو یخچال راه نمیوفته بعد کمپرسور ۲۴ ساعته روشن میمونه .
۱۱- برای ساختن یخ از آب تصویه شده استفاده کنین چون آب معمولی بعد از یخ زدن املاح درونی خودشو آشکار میکنه که این املاح برای کلیه های انسان خیلی ضرر داره .
۱۲- موقع غذا درست کردن حتما از هود استفاده کنین اگر هم آشپز خونتون اوپن هست که چه بهتر هوای گرم رو که به بیرون میده هیچی هوای خنک رو هم از جاهای دیگه میاره تو آشپز خونه .
۱۳- یادتون باشه حوله اگه تمیز نباشه همون قدر که صورتو خشک میکنه همون قدر هم پرز رو صورت به جا میزاره .
۱۴-مواظب خودتون باشین .
بعد اینکه تونستم دیپلم ناپلئونیمو بگیرم فاز دانشگاه ورم داشت . اولای تابستون بود که رفتم با کلی سختی و سوال از اینو اون دفترچه گرفتم . حالا دفترچه که گرفتم نوشته بود دفترچه آزمون ورودی دوره های کاردانی پیوسته . هی به خودم میگم مگه این بدون کنکور نبود . از کل فامیلا پرسیدم اینا هم گفتم کنکور ورداشته شده . میگم پس این چیه دیگه گفتن آخر تابستون دفترچه بدون کنکورش میاد ولی تو اینو پست کن ضرر نداره . روزی که میخواستم برم پست کنم فهمیدم آها خوب شد خام نشدم . نگو فقط پارسال بدون کنکور بوده دیگه دیدن هر فرد با تجربه و بی تجربه وارد دانشگاه شده این طرح رو برداشتن ( اینجا جای تجربه یه چیز دیگه باید به کار ببریم ) خلاصه دیدیم من که تازه دیپلم رو گرفتم خیلی از درسارو بلدم چنتایی هم که مونده میشینم میخونم . روزای اول با برنامه ریزی شروع شد گفتم ۱ ساعت میخونم بعد هر روز که میگذره بیشترش میکنم . ولی دیدم نه انگاری برعکس شد هر روز که داره میگذره کمتر میشه . رفت و رفت رسید ۱ هفته قبل کنکور . گفتم آدمای موفق تو این روزا دیگه درس نمیخونن . میرن گردش پارکی کوهی جنگلی ولی چون تو بوشهر هیچ کدوم از اینا مقرون به صرفه نیست گفتم همین خونه بمونم شاید خدا نکرده یه وقت اگه چیزی بلد نبودم کتابام در دسترس باشه هیچی دیگه ۱ هفته هم تموم شد امروز رفتم کنکور بدم . با استفاده از مجهز ترین اتوبوس های برون شهری خودمو به دانشگاه رسوندم . ولی خدایش دلم واسه این اتوبوسا تنگ شده بود خیلی وقت بود سوار نشده بودم این رانندش که گاز میداد صدای موتور از عقب میومد اصلاْ یه چیزی شده بود . ولی رانندش آدم با حالی بود فکر کنم رادیو معارف گرفته بود از موقع حرکت تا وقتی رسیدیم به دانشگاه . داخل دانشگاه هم خیلی شلوغ بود . گفتم کاشکی یه آشنایی پیدا بشه . رفتم که یه جا تو سایه نشستم دیدم به به همونی که تو امتحان فن آوری ساختمان های بتونی رفته بود به مراقب گفته بود که این داره تقلب میکنه جلو چشمام نشسته . گفتم بیخیال ما که قبول شدیم رفتم پیشش کلی سلام احوال پرسی امتحان هم کم کم داشت شروع میشد با هم رفتیم سر جامون که از قبل فرش قرمز پهن کرده بودن نشستیم . بعد از اینکه قرآن خوندن یه آقاهه اومد سوالارو داد بعدشم رفت وقتی هم برگشت که بگه شروع کنین دید ای دل غافل اینا مراقب ندارن فکر کنم رفت یکی از دانشجو هارو پیدا کرد . دانشجو هم بنده خدا دختر بود خلاصه روش نمیشد چیزی بگه . یه مرده هم اومد ماشین حسابارو جمع کرد . حالا جمع کرده گذاشته زیر صندلی خودشون . سوال ها هم آسون بود ولی واسه کسی که خونده بود . هرچی تونستم جواب دادم تازه ساندیس هم بهمون ندادن یه بیسکویت دادن اونم که نمیشد بخوری . موقع بلند شدن اولین نفر دختره گفت شمارتو نمیتونی ببری پسره گفت من هر سال میبرم کلید کرده بود گفت نمیشه آخر سر کسی که اومده بود داشت آب میداد به تشنه ها گفت آره بابا میشه ببری . یکی از بچه ها هم گفت ای هی آبدارچی میدونه تو نمیدونی ...
موقع رفتن هم گفتم اول از سرویس بهداشتی استفاده کنم بعد برم . یه پسره هم اومده بود هی داد میزد میگفت : محسن ملاقاتی داری بیا بیرون ...
اینجا بود که دعا کردم بعضیا واقعاْ نباید دانشگاه قبول بشن فضا معنوی دانشگاه ها رو بهم میریزن .
آخرش هم چهار تا اوتوبوس پر شد ولی جای ما نشد . ولی با پنجمیش اومدم
موفق باشین ![]()
سلام
تقریباْ دو هفته ای بود که میخواستیم بریم ولی یه روز پسر عموم نبود یه روز قایق نبود یه روز طعمه نبود خلاصه جور شد دیروز با پسر عمه و پسر عمو رفتیم . از یه هفته قبلش ساکمونو بسته بودیم ( انگاری میخواستیم بریم شبه جزایر لانگرهانس
)
خلاصه دیروز کله سحر بیدار شدیم ساعت ۳ اینا بود رفتیم سر اسکله . اون موقع شب افسر نگهبانی بیخوابی زده بود سرش بیدار بود همین باعث شد که به صورت قاچاقی بریم رفتیم یه جایی که دور از چشم افسر باشه بد شانسی اینجا جای خوبی هم نبود واسه سوار شدن احتمال ۹۹٪ داشت که بیوفتیم تو آب . آخر سر با کلی زور زحمت وارد قایق شدیم بعد از اینکه ناخدای محترم توجیهات لازم رو به پسر عمه عزیز فرمودن ناخدا رو پیاده کردیمو خودمون رفتیم . ولی عجب صحنه قشنگی بود موقع طلوع خورشید که از پشت نیروگاه اتمی در اومد . ماشالا از اسکله که دور شدیم هر ۲۰ متر قایق خاموش میشد . قایق هم استارتی که نبود خراب شده هندلی بود . هر بار هم که روشن نمیشد یه جمله کوتاه ..... تقدیم میکردیم به صاحب قایق . بعد از ۲۰ ۳۰ بار هندل زدن آخر سر رسیدیم جایی که مامورین سپاه مزاحم نمیشن . آخه به ازای هر نفر باید کارت میدادیم که ما فقط یه کارت داشتیم . بعد از کلی سختی رسیدیم اونجایی که باید میرسیدیم . حالا مثلاْ پسر عمه ما خودش عمری هست تو این کاراست گفت همین جا خوبه . ما هم مشغول به کار شدیم . هی میگو میزدیم سر قلاب میفرستادیم پایین قلاب خالی تحویل میگرفتیم کارمون شده بود سیر کردن ماهی های دریا . شانس گندمونم سه تا ماهی که خودم گرفتم از نوع ( گندام ) نمیدونم اسمش چی بود از همونا که مزه زهر مار میده نمیشه خورد . دیگه دیدیم فایده نداره گفتیم یه کم شنا کنیم بعد دیگه برگردیم . خداییش عجب حالی میده شنا کردن وسط دریا . کلی کیفور شدیم . یه جا هم نامردا گفتم شیرجه بزن ببینیم تا کجا میری منم که ساده رفتم اومدم بالا دیدم به به اینا دارن هندل میزنن که برن خدارو شکر روشن نشد . یه بار هم که اصلاْ دیگه امیدمونو از دست داده بودیم که یکی از دوستان اومد نجاتومون داد . ساعت ۱۰ ۱۱ هم برگشتیم خونه دیگه مرده بودیم شنا هم کرده بودیم من که کلی سوختم تا رسیدیم خونه ولی خیلی حال داد جای هموتون خالی .
سلام
چند روز بود که تصمیم داشتم یه سری به عمارت ملک که تو بهمنی هست بزنم . آخه دفه اولی که رفته بودم حدود ۵ ۶ سال پیش بود که چیزی یادم نمیومد اینم به طور اتفاقی شد که از پدرم پرسیدم که این عمارت مال کجاست گفت همونی که چند سال پیش رفتیم .
خبر تازه ای هم که شندیده بودم این بود که پسران ملک مثل اینکه از خارج اومدن و بعد از چند سال مدعی شدن که خیلی از زمین های مربوط به پدرشون دست شهرداری افتاده که خیلی از این زمینا یا مغازه شده یا خونه شده مسجد بهمنی هم افتاده داخل زمینای آقا ملک . این جور که پیداست خیلی زمین هست که متاسفانه بفروش رسیده . حالا احتمال زیاد شهرداری باید جوابگوی آقا پسر ملک خان باشه . ایشالا که به خواستشون میرسن .
خلاصه قسمت شد ، ایشالا خدا نسیب شما هم کنه با خانواده برین هفته پیش که مادرم اینا رو بردم واسه خرید گفتم اینا ۲ ۳ ساعتی طول میدن تا ما هم بریم به کار خودمون برسیم . رفتم خوشبختانه دوربین هم همرام بود چند تا عکسی گرفتم ولی پیدا بود که از روی عدم نگهداری این جور آثار باستانی به خونه های متروکه تبدیل شده و چند تا از اتاق ها هم افتاده دست فقیران محترم . خداییش وقتی از پله های این عمارت بالا میرفتم یه احساس غروری به آدم دست میداد که به ایرانی بودن خودش افتخار میکرد .
ولی تو بوشهر میراث فرهنگی متاسفانه پیداست خیلی به این چیزا اهمیت نمیده مثالاً تو همین خیابون ما وقتی برای طرح آسفالت نقشه برداران محترم مزاحم شدن دو تا خونه تو طرح افتاد که به دلیل قدرت بیشتر این دو فرد نسبت به سازمان میراث فرهنگی خیابون چسبیده به دیوار عمارت خرمایی و از اون طرف برای اون دو شهروند تو طرح قرار گرفته هم جوب طراحی کردن هم پیاده رو . خیابون ۲۰ میتری شده ۱۰ متر بعد دوباره شده ۲۰ متر. اداره برق هم که ماشالا هیچی ۳ ۴ تا از تیر های برق وسط خیابون قرار گرفته . جالب اینجاست که یکی از این تیر ها افتاده وسط جوب و به دلیل بی اهمیتی اومدن برای ساخت جوب مثل یه خندق تیر برق رو دور زدن .
یه خبر دیگه هم اینکه آقای عطار زاده یه طرح به آقا محمود احمدی نژاد داده که اسم بوشهر رو به خیلج فارس تغییر بدن . حالا معلوم نیست طرحش تصویب بشه یا نه
یکی دیگه هم اینکه یه آقای به نام قریبی هم پیدا شده میگه کل زمینای صدرا مال منه سپاه هم از آقای قریبی طرفداری میکنه. حالا دقیقاً سدرا ۱۲ ۱۳ روزه تعطیله که رئیس صدرا بره پول آقا رو که ۲ ملیاردو خورده ای میشه بده بعد دوباره صدرا مشغول به کار میشه . ۵۰ ۶۰ نفر هم اخراج کرده . خیلی اوضاع صدرا درست بود این هم روش ...
هلیله هم که خیلی تو بوشهر مظلوم واقع شده تو یکی از نماز جمعه های استان امام جمعه محترم فرموده بودن که ساکنین هلیله یه سری کارگر ساده هستن که اومدن دور نیروگاه خونه ساختن . اینجاست که رگ غیرت آدم از گردنش میزنه بیرون . ولی من به جرات میتونم بگم که کل زمین هایی که نیروگاه اتمی بوشهر الان تو زمینای مردم هلیله واقع شده . اصلاً میتونم واستون سند هم بیارم . جای نیروگاه اتمی زمین های کشاروزی و باغ ها و خیلی چیز های دیگه بوده خیلی از زمینهای مردم هم سر همین نیروگاه معلوم نیست چی شدن . فکر کنم فقط هلیله ای ها هستن که از وجود نیروگاه اتمی تو بوشهر بدشون میاد البته فقط تو ایران . اخه تو چند سال اخیر میخواستن مردم هلیله و بندرگاه رو بلندشون کنن . ولی بحث هلیله خیلی پیچیده تر از این حرفاست که تو یه پست بخواد تموم شه . ایشلا تو پستای بعدی ...
اینم عمارت ملک هستا با هلیله اشتباه نگیرین.

نکته مهم : از شرکت صدرای عزیز به دلیل اشتباه تایپی عذر خواهی میکنم آخه شصتا ز ظ ض ذ داریم هفتادتا س ص آدمی هست دیگه اشتباه میکنه
( منم که همه املاء هام کمتر از ۱۰ نشد )
موفق باشین.
سلام
کاش میشد سقف ماشینم را برداشت
تا لذت زیر باران بودن را هم در ماشین حس کرد
تا حتی برای یک بار هم که شده صندلی ماشینم رنگ باران را ببیند
تا وقتی دخترک گل فروش کنار ماشین می ایستد صدای او را راحت بشنوم
تا وقتی پسرک فال فروش می آید بتواند براحتی فالی از او بخرم
تا وقتی آفتاب مهربون رو شهر قشنگم می تابد به راحتی بتوانم خورشید را ببینم
تا وقتی کمی سرعت میروم باد خنکی صورتم را نوازش دهد
تا وقتی از میان گل های بهاری رد میشوم بوی خوش آنهارا حس کنم
میخواهم کاری کنم
کمی سخت است تلاش میخواهد
ولی به این همه زیبایی می ارزد
فردا میروم یه اس ال 500 که سقفش جمع میشه میخرم
بعد همه اینهارو حس میکنم
شما هم امتحان کنید .
دیروز یه جشنی تو طرفای اون میدون رئیسعلی بود به خاطر هفته مساجد یه نمایشگاه کوچیکی هم برگزار شده بود که بالای همون تالار بود . که آخرش هم مردم یادشون رفت برن ![]()
همش تقصیر این داش سهید بود که نگفت وقت کردین اینجا هم برین :
خلاصه از سه تا مسجدی که این نمایشگاه برگزار کرده بودن یکی هم مسجد هلیله بود . نمایشگاه هم به دلیل اختتامیه دوره های تابستانی در سطح استان بود . از هر سه تا مسجد هرکی هر چیزی ساخته بود اورده بودن به معرض نمایش میذاشتن .
نکته جالب اینجا بود یکی از همین مسجد ها یه دستگاه اورده بودن نمیدونم چی بود ولی یه مارک ال جی گنده رو دستگاه زده بود . از مسئولش که یه پسر ۱۵ ساله بود پرسیدم این چی هست خودشم نمیدونست گفت: اینا دیگه روش نوشته. گفتم: خودتون ساختین؟ میگه: آره .میگم :پس این مارکه چی هست دیگه چیزی نگفت بهش گفتم: این موبایل رو میبینی اینو خواهر کوچیکم که سه سالش هست ساخته این دوربینو میبینی اینم خودم ساختم
جمعیت رفته بودن رو خنده .

پیروز باشین ![]()
اول از هر چیزی باید از ............. تشکر ویژه کنم که ۶۰ لیتر بنزین در اختیار ما گذاشت . خیلی فرد خوبی هستن . من که خیلی دوسشون دارم با اینکه اصلاْ ندیدمشون .![]()
بعدشم بگم که بنزین بوشهر شیرین تر از بنزین تهران هست . دفه اولی که بنزین نوش جان کردم ماه مبارک رمضان بود دو سال پیش که یکی از فامیلا اومده بود خونمون بنده خدا تا رسیده بود خونه ما بنزین تموم کرده بود . فامیلا هم میخواستن برن که افطار خونه خودشون باشن ما هم حس انسان دوستانمون گل کرد رفتیم از ماشین سه چهار لیتر بنزین بکشیم . چشمتون روز بد نبینه قبل از اذان هم بود یه قلپی بنزین خوردیم .
دیروز بابا اومد خونه چهرش داشت نشون میداد که خبر خوشی داره . طی پرسجو های بعمل آمده از آقای پدر جویا شدیم که ............... کارت سوخت خودشون به مدت یک روز در اختیار ما قرار دادن . خلاصه از اونجا که ماشین بنزین زیاد داشت کارت سوخت هم که مجانی گفتیم یه کمشو خالی کنیم تا حداکثر سوء استفاده رو از کارت سوخت کنیم. موقع خالی کردن هم باز یه قلپی خوردم ولی جدی شیرین تر از دفه قبل بود .
موفق باشین ![]()