تبليغاتX
جاده های روشن
سلام حال شما خوبین خوبین سلامتین چه خبرا از این ورا جاتون خالی امروز صبح بعد عمری رفتم دریا . خیلی خوش گذشت جای همتون آبی بود .
صبح بعد از راض نیاز با خداوند متعال و طلب موفقیت خودمو دوستام ( ببنین من چقدر به فکرتونم ) از درگاه ایزد منان گفتم امروز با بقیه روزا فرق میکنه . دیگه نباید تا ساعت 11 بخوابم بعد پاشم 2 3 تا تست خراب شده بزنم که عمراً هیچ کدومم هم درست از آب در نمیاد . گفتم برم به ورش های آبی بپردازم . صبح جاتون خالی گنجشک تو خیابونا پر نمیزد . وقتی رسیدم فقط یه ماشین اونجا بود اونا هم همشون چشا پف کرده انگار تا ساعت 1 2 بیدار بودن . خلاصه لباسارو انداختیم تو ماشین تیریپ هاوایی رفتیم سمت دریا 10 12 نفر بیشتر تو آب نبود ولی با وجود اینکه یه پلاژ مخصوص خانوم ها همون بغل درست کرده بودن 5 6 تا خانوم دیگه داشتن تو همون قسمت .............. خلاصه 1 ساعتی تو آبهای نیلگون خلیج فارس ول چرخیدیم دیدیم نه تنهایی عمراً حال نمیده اونجا بود که یاد هادی افتادم .
دیگه دیدم همه جور شنا ها رو انجام دادم منم که ماشالا استاد غواصی گفتم دیگه واسه امروزم بسه دوش هم که اولش پیدا نکردم بعد دیدم آقاهه داره مشکوک میزنه یه جا میره که هیچکس نمی رفت . دنبالش راه افتادم دیدم ایول سه تا دوش که آب از فاصله 2 متری میریزه رو کله آدم که کله سوراخ میشه هستش گفتم بهتر از هیچی هست دوش گرفتم برادران کشور همسایه هم اومده بودن هم ورزش هم استفاده از مال مفت . رفتم سمت ماشین دیدم یه شهروند بی فرهنگ بی تمدن بی کلاس بی خرد بی..... پشت ماشین پارک کرده جای مورچه در شدن هم نیست . خلاصه با کلی مشقت کمک از یه بنده خدا ماشینو به زود در اوردم لازم به ذکر است که یه یادگاری کوچولو هم از ماشین رو ماشینش به یادگار موند .
+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 21:47 |
سلام حال شما خوبین سلامتین خوش میگذره چه خبر
تقریباً یه ماه پیش بود که دیپلم ناپلئونیمو گرفتم حالا فاز ورداشتتم میخوام برم دانشگاه کسی هم که نبود راهنمایی کنه از طریق چت با دوستان فهمیدیم جدی جدی دارن دفترچه میدن ما هم رفتیم 3 تا پست تو بوشهر گشتیم هیچ کدوم نداشتن گفتن هنوز نیومده . گفتیم اشکال نداره فرداش با استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی رفتیم به سمت پست اصلی تو اتوبوس یه بنده خدا هم یه مرغ گذاشته بود تو کارتون مرغ بد بخت گرمش شد یه هو صداش در اومد آقا راننده هم از اتوبوس آقاهه رو پیاده کرد . خلاصه رفتیم دفتر چه گرفتیم به امید این که میخوایم بدون آزمون وارد دانشگاه آزاد اسلامی بشیم . دیدیم نه به این راحتی ها هم که میگن نیست رو دفتر چه نوشته فرم ثبت نام برای شرکت در آزمون از این ور اون ور پرسیدیم گفتن همینه ولی بدون آزمون شده ولی تو اینو پر کن پر کردیم جاتون خالی مقدار اندکی هم پرداختیم برای پستش . چند روز بعد فهمیدیم نه بابا جاده تاریکه باید درس بخونی آخه بدون کنکور برداشته شده . هیچی دیگه روز از نو روزی از نو داریم با اجازتون درس میخونیم . ایشالا روزی شما هم بشه هتون برین دانشگاه حتی هادی .

موفق باشین
+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 22:31 |
eee سلام خوبین شما انجایین دارین مطلب منو میخونین آفرین کار خوبی میکنید چه خبر چی کارا میکنید؟
جمعه صبح قرار بود برم دنبال مسافرمون ترمینال رفتم جاتون خالی اول یه فاتحه نثار روح پر فتوح ماشینای تاکسیرانی بوشهر کردم عجب حالی داد روحشون شاد راهشون پر رهرو باد . بنده خدا ها اومده بودن با سنگ فرز رو سقف ماشین هم یه ضرب در کشیده بودن خلاصه خدا پدر رئیس ایران خودرو اون زمانو بیامرزه این زمانو که نگو ........ اون زمان .
بعد یه نگاهی به اوتوبوسا انداختم دیدم نه واقعاً صنعت حمل نقل ایران طی 4 سال اخیر پیشرفت قابل ملاحضه ای کرد هم تو اوتوبوساش هم تو کامیون ها . کامیون های اون زمان قدیم قدیما ما یادمونه یا از این ولو های زرد رنگ بود یا از این بنز های نارنجی کامیونت هم که نگو همه از این خاور نارنجی ها بود چه جونی هم میدادن تا برسن به مقصد ، اوتوبوس ها هم همه از این بنز های 457 هسا 257 نیدونم مدلشو همون اونا هم تا مسافر میرسد به مقصد یکی گرما زده شده بود یکی دیگه گلاب به روتون بالا ....... ولی حالا میبینی ماشالا اسکانیا ولو رنو بنز های جدید تازه شتاب ماشین هم از شتاب ماشین ما با هادی اینا خیلی بیشتره . سیستم رفاهی هم که خودتون میدونین .
خلاصه گذش از اون موقع که مسافرمون باید میومد 2 ساعت گذشت 5 رفتیم 7 مسافر اومدیم . بعد از ظهر همان روز هم تو جاده های روشن ایران داشتیم میرفتیم دیدم کشتی حصرت نوح از دور تو جاده پیداست جلوتر رفتیم دیدم چه جالب دارن لنج میبرن بندازن تو آب یه ماشن اسکرت عقب یه ماشین هم جلو دوربین خراب شده هم که خراب شده بود نتونستیم عکس بگیریم ولی یه چنتا عکس از قبل داشتم .
ایشالا خدا قسمت همتون کنه . موفق باشین

   
+ نوشته شده توسط محمود در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:42 |

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
"مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ "
خداوند پاسخ داد:
"از ميان بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد . "
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه .
" اينجا در بهشت من کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند . "
خداوند لبخند زد و گفت :
" فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود . "
کودک ادامه داد :
" من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ "
خداوند اورا نوازش کرد و گفت :
" فرشته تو شيرين ترين و زيباترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني . "
کودک با ناراحتي گفت :
"وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ "
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت :
"فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني . "
کودک سرش را برگرداند و پرسيد :
شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟ "
خداوند گفت :
" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . "
کودک با نگراني ادامه داد:
" اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود . "
خداوند لبخند زد و گفت :

" فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود . "
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند .
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد :
" خدايا ! اگر بايد همين الان بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . "
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :
" نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني اورا مادر صدا کني . " 

               

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 17:35 |
سلام خوبین حال شما ها چه خبر خوش میگزره یادی از ما نمی کنید اشکال نداره شاید بنزین ندارین .
امروز جاتون خالی عجب حسی بود شما که نمیدونین چی بود آره همون که گفتی ولی نزدیک شدی .
حالا بزار اول یه جریانی رو بگم بعد بقیه ماجرا ، هممون میدونیم این روزا روز مادر هست و همه مادرا خوشحال .
تو این روزا به یه چیزی توجه کردین . این روزا همه طلا فروشی ها لوازم خونگیا شلوغه آخه همه میرن واسه مادراشون یه چیز خوب میخرین دیگه ، در هر صورت مبارکشون باشه .
تو ایران یه روز دیگه هم داریم که تولد امام علی (ع) هست . پیشاپیش این روز هم به پدارای برگوار تبریک میگم . ولی اینجا یه نکته داره . اگه گفتی . خوب نمی خواد فشار بیاری آره تو روز پدر همه جوراب فروشی ها شلوغ میشه گرفتی چی شد . روز مادر طلا فروشی روز پدر جوراب فروشی . تازه روز مادر پدرا برای دختر های گلشون هم یه چیزی میخرن ، ولی روز پدر پسر اصلاً معنی نداره پسر این روزا فراموش میشه . خلاصه مبارکه همومن باشه این روزا .
صبح وقتی مادرم که امروز روزشونه ، روزشون مبارک از خواب بیدارم کرد گفت محمود محمود نمیدونم چند بار صدا کرد حالا جریان چی بود میگه ماشین روشن نیمیشه بیا هل بده یه نگاه به خودم میکنم میگم قاعدتاً من الان باید خواب باشم بیخیال اشکالی نداره روز مادرهاست یه کاری ازمون خواستن انجام بدیم چیزی نمیشه از اونجا که ماشین تو حیاط پارک هست ، بعد میدونین که خطر ناکه ( حسن ) ماشینو سمت خیابون هل بدی باید اول یه کم به جلو هل بدی که ماشینو تو همون حیاط روشن کنی خوب مادر مهربان که تو این روزا دست به سیاه سفید نباید بزنه . از اونجا مه معمار محترم یه شیب 10% هم برای راه افتادن آب به سمت بیرون حیاط اجرا کرده کار یکم مشکل میشه خلاصه پدر که میبینه بچه اش زور نداره ماشین تکون نمیخوره خودش پیاده میشه یه کمکی میکنه جاتون خالی ماشین تکون میخوره یه 2 3 متری میره جلو . برای روشن کردن قاعدتاً یکی باید پشت فرمون بشینه یکی هم در حیاطو بگیره یکی هم هل بده . خودتون میدونین کی باید کجا بره مادرا که روزشون هست راحت ترین کارو انجام میدن پدر هم که باید بشینه پشت فرمون دیوار منم که خیلی کوتاهه هل میدم .
خوش باشین . اونا که کنکور دارن هم موفق باشن
+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 10:37 |

 باغبان هستی:
مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

روز زن و روز مادر رو به همه ی شما عزیزان تبریک عرض میکنم

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 17:47 |

سلام به دوستان خودم  خوبین چطورین سهمیه بنزین ماشینتون تموم نشد معلومه که داریم پیشزفت میکنیم بازم از این کارا بکنین .
دیشب جاتون خالی عجب حالی داد خیلی حال دادا . حال اصلی اینجا بود که یه قرون هم از جیب چند نفرمون نرفت .
دیشب ساعت ۸ هادی زنگ زد ما که چون در اولین گفتو گو بود نشناختیم خلاصه طی اطلاعاتی که داد با اون لهجه ( خش ) قشنگ بوشهر دیدم آره بابا خودشه خلاصه گفت ساعت ۹ میام دنبالت با بروبچ کلوب پویا حامد حمید رضا بریم دوری بزنیم ما هم که از خدامون بود . ساعت ۹ شد هادی نیومد ولی ۹.۰۱ دقیقه زنگ زد گفت آره ما اینجاییم منم گفتم بگیر منو که اومدم . رفتم دیدم یه پراید که ( کوپ ) خوابونده همون جا که گفته بود وایساده گفتم خودشونن رفتمو سلام علیک دیدم نه پویا همونی هست که تو عکسه نه حمید رضا خلاصه سوارشدیم دیدم هادی تا ته بنزین داره گفتم الان کل بوشهر رو میخواد دور بزنه تو راه هادی یه تیریپ صدای ساب ووفراشو زیاد کرد حامد هم که آماده ی حرکات موزون . رفتیم جاتون خالی پابوس آقا عباسعلی از اونجا که نمیشد بری داخل همون جا چندتا عکس با سختی گرفتیم و اومدیم بعد رفتیم دنیز بعد هم رفتیم نگین دیدم نه این جور جا ها به کلاس ما نمیاد رفتیم نرسیده به نگین بچه ها چنتا پپرونی پیتزا گرفتین ( تو خواب ) خوردن ولی تا اون جا که من تو بیداری یادمه یه ساندویچ خوردم .دیدم این هادی داره مثل آبشار رو این ساندویچش سس میریزه گفتم گوجه هست گفت نه بابا فلفله آخر سر بعد از این که مارو هم تو لهجه هم تو خوردن مسخره کردن ما هم گفتیم خوب بابا لهجه رو که کاریش نمیشه کرد بیا سس بریزیم ریختیم خیلی کم ریختیما ولی دیگه دیر شده بود هیچی دیگه تیزیدیم . یه واژه جدید هم از حمید رضا یاد گرفتم ( پخیدیم ) .
تو راه برگشت برو بچ ذکر خیری هم از تمام بچه های کلوب کردن . ( گفتم که به یاد شما هم بودیم ).
خلاصه درسته شما مطلبو تو ۲ ۳ دقیقه خوندین ولی واسه ما ۲ ساعت گذشت ایشالا پا بده دفه بعد هم با شما ولی هادی بیاد که پیاده نریم . 
 
این عکسه هم جلو در خونه ماست

 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 23:27 |
"خفن تیریپ زدی"، "ضایعش کردم"، "باهات حال می کنم"، "انده مرامی"، "، "سوتی دادی عزیز"، "اسگلش کردم"، "ضد حال می زنه"، " سه سوت می یام"، "هنوز تو کفشم"، "چه ماشین توپی"، "سه شد"، "دودر باز"، "تخماتیک"، "مخشو زدم"....
سیر قهقرایی زبان روزمره پارسی و رواج زبان شبه لمپنی رایج در جامعه ایران در همه سالهای نزدیک به سه دهه اخیر بارها مورد بحث و چالش جامعه شناسان و زبانشناسان کشور بوده است. رواج نوعی از ادبیات شبه لمپنی و ابداع واژگانی نوظهور که سالها پیش واژگانی با چنین ساخت و مفاهیمی را تنها می شد در ادبیات اقشار لمپن یا مشهور به "جاهلان" جامعه جستجو کرد امروز روز بطور فراگیری متداول شده و جاری زبان ها و بعضا قلم هاست. تا جایی که طیف وسیعی از گروه اجتماعی مشهور به "فرهیختگان" کشور نیز جسته گریخته از این ادبیات در گفتار و کلام روزمره خود استفاده می کنند.
گشتی در دنیای مجازی و بلاگستان فارسی و سر زدن به مکان هایی که بیشتر پاتوق نسل جوان کشور است و بعضا نشریاتی که سعی در جلب نسل جوان دارند، در بدست دادن تصویری تمام نما از آنچه یک جامعه شناس در پاره ای موارد "واکنش عصیانی" به شرایط موجود توسط افراد جامعه و"انحطاط زبانی" در یک جامعه عنوان می کند کمک شایانی می کند.
این مساله تنها محدود به زبان نسل جوان کشور نیست و در بسیاری از موارد به گفتار روزمره پدران و مادران این نسل نیز وارد شده است. جالب آنکه برخی حتی استفاده از این زبان را نوعی "تفاوت" و "تشخص" در شیوه های گویشی و نوشتاری خود قلمداد می کنند. این همه حتی در نوشته های برخی از روزنامه نگاران و پویشگران حقوق بشری در فضای مجازی فارسی هم به وفور دیده می شود. در گشت اینترنتی نیز به موارد جالب توجهی می توان برخورد. تیتر پست مربوط به سرکوب جنبش زنان در وبلاگ یکی از زنان روزنامه نگار بلاگراینگونه است: "این ضد حال نیست ؛شادی و محبوبه را عشق است" در بخش کامنت دونی این پست هم می خوانیم : «دیدم از این زبان "شبه لمپنی رایج" خیلی استفاده کردین... این زبان اضمحلال هست. با شناسنامه بیست و هشت ساله و دقیقا فرهنگ نهفته در اون» و این داستان سر دراز دارد...
در این میان، سهم صدا و سیمای اسلامی را در رواج این نوع از ادبیات شبه لمپنی رایج نمی توان از نظر دور داشت. یک استاد ادبیات در ایران در گفتگو با خبرگزاری دانشجویان ایران [ایسنا] تصریح می کند که: "نباید در برنامه‌ها از كلمات، اصلاحات و تركیباتی كه در كوچه و بازار رواج دارد استفاده شود، زیرا مردم با این گونه موارد آشنا هستند اما از آن‌ها استفاده نمی‌كنند چون رسمیت ندارند. اما پخش در صدا و سیما همچون زدن مهر تاییدی بر آن است و سبب رواج در جامعه می‌شود."
این استاد دانشگاه می افزاید: "هنگامی كه در صدا و سیما این اتفاق می‌افتد این گونه واژگان بدون عبور از صافی‌های دستوری وارد زبان می‌شود و شاهد آن هستیم كه حتی افراد تحصیل كرده و اهل علم نیز از آن‌ها استفاده می‌كنند."
وی خاطرنشان می کند که امروز در صدا و سیما خصوصا در بخش‌های اجرایی و سریال‌ها كنترل چندانی روی گفتار وجود ندارد. بیشتر برنامه‌ها زنده هستند و حتی در سریال‌ها نیز در بسیاری از موارد بداهه صحبت می‌ شود و شاهد هستیم كه كلماتی به كار می‌رود كه دور از شان جامعه فرهنگی ایران است. با این همه، تولید و پخش برنامه های مختلف در صدا و سیمای اسلامی با بهره گیری از ادبیات شبه لمپنی رایج که در وظایف آن "فرهنگ سازی" جامعه تعریف شده است همچنان سیر صعودی دارد و در بسیاری از سریال های پر مخاطب این رسانه آثار این ادبیات به منظور نزدیک شدن به مردم به هدف پر کردن وقت آنها یا القای سیاست های مورد نظر در لوای داستانی کلیشه ای به چشم می خورد.
aftab.ir
+ نوشته شده توسط محمود در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 20:25 |
صبح است
فردایی تازه
صورتم را میشویم
تکه نانی و کمی چای میخورم
در فکر رفتنم سمت دوستی قدیمی
در حیاط نعنا های مادر پیداست
تکه ای از آن میخورم
آن طرف حیاط ماشین پدر پیداست
گردو خاکی تازه رویش را گرفته
کیلیدش هم همانجاست
پشت سر میگزارمش
باشد که شیره جان او
در مواقعی کمک حال پدرم دلسوزم یا مادر مهربانم باشد
میگزرم
دخترک را میبینم
مشغول بازیست
پدرش مسافر کش است
او هم ماشینی دارد
او هر روز صبح وقتی دخترک خواب است میرود
و وقتی دخترک به خواب رفته است برمیگردد
تنها کمی پول برای دخترک میگزارد
زیرا که دخترک هر روز صبح برای خود چیزی میخرد
اما امروز ماشین پدر در خیابان است
تکه کاغذی پشت شیشه اش چسبانده
آری
قصد فروشش را دارد
باشد که اندک سرمایه آن
شروع کاری تازه
یا کمک خرجی برای آینده باشد
به راه خود ادامه میدهم
پیرزنی از دور می آید
او هر روز قطعه نان و پنیری برای همسر پیر خود میخرد
گویا امروز فقط قطه نانی خریده است
او هم میگزرد
به خیابان می رسم
خیابان با گذشته فرق کرده
کمتر کسی از آنجا عبور میکند
شیشه ها پایین است
مسافران بسیاری منتظرند
برادر خود را هم در میان آنها میبینم
قیافه ای غم گین دارد
سوالی میپرسم
مدتی بسیار منتظر مانده است
گویا به دانشگاه خود نرسیده
قصد برگشت دارد
او هم میرود
ماشینی از دور می آید با بقیه فرق دارد
آری
پلاکش رنگ خون است
شیشه هایش هم بالاست
تند تیز میگزرد
نا امیدم
قصد برگشت دارم
اما امروز یک نفر را خوشحال دیدم
آری
دخترک
امروز به آرزوی دیدن پدر خود رسید
+ نوشته شده توسط محمود در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 22:24 |
پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .

او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .
+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 16:24 |

سلام به همتون خوبین سلامتین چه خبر دیشب بنزین زدین خوب اگه نزدین کار خوبی کردین چون دوباره برگشت به منوی اصلی 

بزار ماشینارو واستون بگم چند دسته هستن : ۲ دسته دسته اول که یه باک واسه چند روزشون بسه . دسته دوم هم که شامل حال ما میشه باید به مقصد پمپ بنزین حرکت کنن تو راه به فامیلا یا اگه خریدی داشتن کاری میخوان انجام بدن .

دیشب دادشم زنگید گفت بنزین زدین گفتم نه مگه چه خبره گفت از فردا سهمیه بندی هست گفتم جدی به سلامتی گفتم فرقی نمیکنه امکان داره تو راه تموم شه نمیصرفه این همه راهو بری نریسده به برج ( یکی از میادین تو بوشهره  ) تموم کنی خلاصه فامیلا رفتن تو این صف به اون بزرگی وایسادن نمیدونم گیرشون اومد نیومد رفت و رفت شد فردا صبح تلفن زنگید بازم فامیلا بودن گفت که ما دیشب رفتیم حدوداْ ۱۰۰ تا ماشین تو صف منتظر بودن ( تو بوشهر ۱۰۰ تا خیلی زیاده ) اونا که برگشته بودن . تازه یه چیز دیگه تو تهران واسه اینکه بنزین نیمدادن حالا یا تموم شده یا معلوم نیست دستور  مقامات بالا چی هست گرفتن ۳ تا پمپ بنزین کوچولو رو تو اون هوای گرم گرم ترش کردن . یه چندتا ماشین هم همون دورو ور که اشتباهی بغل پمپ بودن آتیش گرفتن . همین جوری خودشون آتیش میگیرن حالا از کنار پمپ بنزین هم رد میشن .

 تو این عکس  آقا پلیسه رو  نگاه کنین خداییش جا داره دست همشونو ببوسی

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 13:23 |

سال 85 از تهران اومدم که بوشهر ثبت نام کنم دیپلمو اینجا بگیرم نه اینکه همه معلما با  آدم بد بودن همه معلما به آدم نمیره نیمدادن اصلاً ما بچه خوبی بودیما ما درس میخوندیم معلما نمره نمیدادن

خلاصه 3 تا درس موند که باید پاس میکردم مرداد رسیدم بوشهر رفتم حاج جاسم ثبت نام میدیونی چی شد گفت وقتش تموم شده منم دست از پا دراز تر به خاطر اینکه تهران ثبت نام نکرده بودم اومدم بوشهر ثبت نام کنم که مثلاً اینجا معلماشون خوبن برگشتم خونه  .

رفت و رفت شد مهر ماه تونستم واسه دی ماه ثبت نام کنم خلاصه 3 از درسایی که معلما نمره نداده بودن ثبت نام کردم دوتاشو با کمک معلمای بوشهر قبول شدم جالب اینجا بود که مستمر یکشون 20 شدم 

موند یکی که اونم باز دوباره خرداد ماه 86 ثبت نام کردم امتحانش 7 خرداد بود با کمک پدر خودمو به مدرسه میثاق رسوندم وقتی پدر گفت موفق باشی نبینم دست از پا دراز تر برگردی رفتم در مدرسه دیدیم در قفله 1 بچه هم نیستش انگار که من فقط افتاده بودم ولی یه نوری روشن شد دیدم رو در مدرسه نوشته به اینجا ( کنار حلال احمر ) منتقل شده دیر هم شده بود آخ آخ رفتم اون ور خیابون بابا هم رفته بود از دور برگردون پیچیده بود منو دید گفتم تموم شد الان به خودش میگه این میخواد ما رو گول بزنه خلاصه سوار شدیم جریانو گفتم از اونجا که ماشین مثل خرس بنزین میخوره رفتیم سمت پمپ بنزین منم تو همون پمپ بنزین پیاده شدم رفتم تو مدرسه 5 دقه ای گذشت سوال ها رو آوردن .

جاتون خالی نشستیم دیدم چقدر فرق کرده با اون چیزی که ما خوندیم خلاصه جواب هر چی بلد بودیم نوشتیم گفتم نه 10 نیمشه از پشت سری که خدا رو شکر آشنا در اومده بود کمک گرفتیم دیدیم بازم فایده نداره رجوع کردیم به دیگر شگرد های .... کتابی که آورده بودم مثلاً اگه وقت شد بخونم با مشقت باز کردم گذاشتم زیر پام  دیدم برگه پر تر شد بازم جاده روشن تر شد گفتم خوبه 10 میرسه پشت سری که دید سرش داره کلاه میره پاشد رفت گفتم ایول مزاحم کم شد بعد دیدم مراقب یه راست داره میاد طرف من تا نگو اون پشت سری رفته طی گزارشاتی مراقب رو در جریان قرار داده اومد گفت پاشو گفتم الان تموم میشه چشم گفت پاشو گفتم دیگه همه چی تموم شد پاشدم کتابو روداشت جولو اون همه بچه گفت این چه کاری بود ما هم با اضهار تاسف از این جور حرفا راضیش کردیم که اشتباه کردیم دیگه تکرار نمیشه گذاشت امتحانمونو بدم

وقتی دیدم که دیگه نمیتونم از خودم جواب در بیارم پاشودم رفتم برگمو بدم خلاصه جاتون خالی گفتم یه چیزی میشه دیگه تموم شد هر چی بود رفت و رفت شد 25 خرداد که امتحانا تموم شد رفتم هنرستان گفتم آقاهه این جوابا کی میاد گفت شنبه به بعد فقط روزای تعطیل نرفتم بقیه روزا هی میگفت نیومده تا چند روز پیش که جوابا اومد  رفتم گفت آقا بعد از ظهر دیگه خسته شده بودم  آخر سر بعد از ظهر رفتم همون برگه گندهه ( کارنامه گسترده ) با چنتا کوچیک ترش ضمینش کردن دادن دستمون گفتن بیا یه نگاه نا امیدانه کردم دیدم ای بابا فقط 0.25 صدم کم دارم شده بود 9.75 گفتم آقاهه این 0.25 صدم رو نمیدادن گفت بیا بابا بیا اعتراض بزن دادیم خودش یه چیزی نوشت امروز که رفتیم دیدم به به بعد از یه سال جادمون روشن تر شد .

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 11:49 |
 
تا حالا به خیابونای شهرمون دقت کردین که چه تمیزه چه شیشیه ای هست . تیمزیش به خاطر فعال بودن کارگرای زحمت کش شهر داری هست دست همشون درد نکنه . شیشه ای بودنش هم به خاطر آفتاب گرم بوشهره .
وقتی آفتاب از بالا اول میتابه تو سرمون بعد میتابه تو شهرمون یا این که نه تو سایه وایسادی آفتاب مهربون اول میتابه به آسفالت بعد مثل آیینه میتابه به صورت قشنگت این به خاطر لطف خداوند که شامل حال همه ما شده و وقتی تو خیابون داری با سرعت هشتاد کیلو متر در ساعت از رانندگی لذت میبری بعد یه بچه جونه میپیچه جلوت تو هم ماشینت abs نداره ترمز میکنی ماشینت با یه صدای قشنگی با همون هشتاد تا میکوبونی به ماشین بچه جونه بعد از ماشین پیاده میشی میری تو آفتاب یا دعوا میکنی یا به بحث و گفتگو تو آفتاب به این قشنگی میپردازی چه حسی بهت دست میده ؟ البته این تو روزای آفتابی هستا تو روزای بارونی که حرفشو نزن سرعت بالای پنجاه یعنی با پای خودت بری تو باقالیا . ولی عوضش یه خوبی که داره دیگه تو آفتاب نمیری میری زیر شرشر بارون اون وقت که دیگه میشه بهشت ، هوا خنک ماشینت هم پیشت مردم هم دورو ورت آقا پلیسه هم با اون ماشین قشنگش که خدا قسمت همومن کنه یکی داشته باشیم میاد پیشت . ببین آقا پلیسه چقدر به فکر مونه هم تو روز بارونی هم تو روز آفتابی میاد پیشمون .

 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 15:18 |